اعدام بازی نیست، ستاندن جان است. اما، بیایید بازی کنیم، با ذهنی که هنوز نمیتواند درک کند ستاندن جان یعنی چه …
اکتبر 7, 2010 در 07:10 | نوشته شده در اجتماعی | 35 دیدگاهبرچسبها: کودک, اقدام علیه اعدام, اعدام, جرم, خاطره, روز جهانی اقدام علیه اعدام
.
چند روزی است که در فکر هستم برای دهم اکتبر روز جهانی اقدام علیه اعدام چه کاری میتوان انجام داد که هم تاثیرگذار باشد و هم آنکه کاری باشد درخور این روز و مناسبت.
پیشتر دوستی کلید این اندیشه را زده که بازی وبلاگی راه بیاندازیم با همین موضوع، اما خود شروع نکرد و میدانم که این چند روز حالش چنان نیست این بازی را که آغاز کند. ( البته اکنون حال خود بنده از ایشان بسیار بدتر است. ) پیشنهاد این دوست آن بود که هر کس اولین خاطره خود را از اعدام بازگو کند. این پیشنهاد به چند دلیل پیشنهادی بود بسیار عالی.
نخست آنکه اولین خاطرات به سالهای دور و معمولن سالهای کودکی باز می گردد و ذهن هنوز درگیر بازیهای بزرگان و تحلیلهای منفعت جویانه بزرگسالی نشده است.
دوم آنکه به بزرگسالان امروز میفهماند کودک دیروز چه رنجی از این تجسم این تصویر هولناک در ذهن خود برده است و تلاش کند فرزندش امروزش مجبور به تحمل این رنج نگردد.
سوم آنکه در این بازی تفکری به چالش کشیده میشود که خود اهرم اعدام در قالب اندیشه است. تفکری که اعدام را راهی برای جلوگیری و کنترل جرمهایی میداند که حکم اعدام به واسطه وقوع آن جرم صادر شده و اجرا میشود. بازگو کردن این خاطرات از سالیان دور و نتیجه ندادن این روش و تکرار این جرائم در سطح جامعه و حتا گسترش خارج از قاعده آن در سالیان پس اجرای این احکام آن هم به دفعات زیاد، این منطق بی پایه و اساس را زیر سئوال میبرد و شاید سئوالی در ذهن خام این سبکاندیشان بیافکند که با این همه اعدام، چرا بساط این جرم از دامان جامعه برچیده نشده است ؟
.
.
از اعدام چند خاطره در سنین مختلف در ذهن من باقی مانده که هر کدام به نوعی ذهن مرا آزار میدهد. شاید خود به تنهایی برای این بازی وبلاگی چند پست بنویسم. اما حتمن دو ماجرا را خواهم نوشت. یکی همین پست پیش رو و نخستین برخورد من با واژه اعدام و دیگری ماجرای است بی نهایت تکان دهنده که اگر خودم با چشم خویش آن را نمی دیدم و ماجرا را کسی دیگر برایم تعریف میکرد، هرگز باورش نمیکردم. آن را هم در پستی جداگانه خواهم نوشت.
نخستین برخورد من با واژه اعدام در سن هفت سالگی بود . کلاس اول دبستان بودم. چند سالی بود که دگرگونی سیاسی در سطح کشور پدید آمده بود و رژیم سیاسی کشور از پادشاهی به ترکیب ناهمگونی به نام جمهوری اسلامی تغییر یافته بود. خوب به خاطر دارم. شب سردی از شبهای سرد زمستان اراک بود. برف به شدت میبارید و ما در خانه و زیر کرسی همراه خانواده نشسته بودیم و چشم به صفحه تلویزیون دوخته بودیم که به مناسبت سالروز به پیامبری برگزیده شدن پیامبر مسلمانان، فیلم محمد رسول الله را به نمایش گذاشته بود، لحظات ابتدایی فیلم بود، که صدای بلندگوی ماشینی که مردم به اجرای مراسم اعدام در صبح فردای آن روز فرا میخواند. ما را به خود جلب کرد.
پدرم و مادرم مانند بسیاری از همسایگان شال و کلاه کرده و به آستانه در رفتند تا ببینند موضوع چیست. من هم در پی ایشان روان شدم. جماعتی که دور ماشینی که مردم را به مراسم اعدام فرا میخواند، جمع شده بودند. از آن دو جوان که در ماشین حضور داشتند و مردم را دعوت به مراسم فردا میکردند، میپرسیدند که چه کسی و چرا اعدام میشود ؟
یکی از آن دو جوان میکروفون به دست داشت. میکروفون را خاموش کرد و گفت: مجرمان برادر و خواهری هستند که با یکدیگر در آمیخته اند. کودک بودم و معنای این واژگان را درک نمیکردم. به خانه که برگشتیم از پدرم پرسیدم که چرا آنها را اعدام میکنند. و او که رگ غیرت دینی اش متورم شده بود. ضمن نثار چند فحش به مجرمان گفت که اینها مرتکب عمل منافی عفت شده اند. رفته رفته سئوالهای من در ذهن کوچکم بیشتر میشد. عمل منافی عفت ؟ !
از پدر چیزی دستگیرم نشد. به آغوش مادر پناه بردم و همچنان که واژه مرگ و اعدام ذهن هراسان مرا زیر و رو میکرد، از او پرسیدم چرا آنها را اعدام میکنند. مادرم درمانده گفت: اینها با هم ازدواج کرده اند و کار حرام انجام داده اند. کلن چیزی درک نکردم و شب را با هجوم افکار اعدام و مرگ و ازدواج منجر به اعدام به خواب رفتم.
چندین سال بعد دریافتم که آن برادر و خواهر که واقعن معلوم نشده بود حد در آمیختگی ایشان تا چه میزان بوده، در زمانی که کنار یکدیگر بوده اند. توسط مادرشان دیده میشوند. موضوع به پدر منتقل میشود و نتیجه آنکه برای ارشاد و راهنمایی و جلوگیری از تکرار این کار برادر و خواهر میبرند پیش روحانی محل تا ایشان را اندرز گوید و ایشان نیز محبت میکنند و آنان را به تحویل دادگاه میدهند …
از سایر دوستان در خواست میکنم درنگ نکنند و بنگارند. شما همین نوشتن ما را به دنیای بی اعدام رهنمون سازد.
- 1degom
- antieverything
- « حرف حساب »
- Baoba
- caffè ristretto
- Dear Teacher…
- Devil’s Whisper
- Gajamoo
- Geek
- germanynevesht
- J5I:I:.U
- Maxi Dreams
- Saidpar
- فریاد
- لویاتان
- لوکادیوم
- من و چند تکه کاغذ
- ما همه خوبیم
- مریم
- مرد آریایی
- مسير سبز
- چه غلطا
- چهارده معصوم
- نوشته های سیاسی دایی محسن
- نیم نگاه
- نگاهی دیگر
- چالیسم
- ناباور
- همه روزهام
- هيچ الحکايات( هيچکی هيچکس)
- هر چه دلم خواست
- وفادار دلشکسته
- وبلاگ مورسو
- وبلاگ سیروس
- وسوسهای به نام بودن
- یولیو پرس
- یک مرد آریایی
- یک حس جدید یک تجربه جدید
- یادداشتهای یک طرفدار خاتمی
- کمانگیر
- گامرون
- گاه نوشته های آریو برزن
- گاو خونی
- پلاس دیتا
- پی نوشت
- پارادوکس
- پرچم ۲
- پرواز را به خاطر بسپار
- پرت و پلا های یک مخ آزاد
- پسر همسایه
- پسر آریایی
- well-come to the new-york city
- الفبا
- انتقادات یک شاکی
- اورچین هفت
- اینجا می نوشتم
- اتاق من
- اردوان نوشت
- از هیچ تا هیچ
- از هر دری سخنی
- اصلاح طلبی عدالت خواهانه
- بنگاه خبر پراکنی زاغ سیاه
- بوی خاک
- بی خیالات
- بیداد
- بیداری
- بارباباپا
- تقویم تبعید
- تلخ نوشته ها ۲
- تلخ و شیرین
- تلخون
- تمدن
- تو نمیفهمی؟! من و خدا به هم میخندیم
- توازن
- تگزاس نشین
- ترجمه اخبار ترکیه
- جمهور
- جمهوری دموکراتیک آریو
- جناب فضولباشی
- حرف نوشته
- حرفهای خـــــــودمونی
- خيابان بهشت
- خُسن آقا
- خاک نوشت
- خرچنگ زاده در غربت
- دلخوشی های کودکانه آزاده
- دیر تش باد
- درنگ
- دست نوشته
- دغدغه هاى غربت
- رهــــــرو زنـــــدگـــــی
- رویای آبی
- روزنوشت های یک دانشجوی زبان و عاشق آی تی
- روزنوشته های امیر اعتماد
- روزی روزگاری
- سـیـنـ مـیـمـ
- سفید … سیاه
- سپید رو
- ساغر مینایی
- سحر
- سرگيجه فلسفي يك ديوانه
- سرزمین جاویدان
- شب بی خواب
- صدای سکوت
- طعم آزادی ، ایران
- غربتستان
پ.ن: فهرستی دارم از وبلاگ نویسان که فهرست پیوندهای همین وبلاگ است. میدانم که بسیاری از ایشان نمینویسند و حذفشان نکردهام تا باز بنویسند.
اما در این میان اسم وبلاگی قلبم را فشرد. » وسوسه ای به نام بودن» وبلاگ کوهیار گرامی که در بند نشسته است. هر روز که آمدی بنویس. بنویس کوهیار که این بازی و این موضوع قلم تو را فریاد میکشد که عمرت را برای جهان بدون اعدام هزینه کردهای.
35 دیدگاه »
خوراک آراِساِس دیدگاههای این نوشته. شناساگر دنبالک
پاسخی بگذارید
وبنوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez.
ورودیها و دیدگاهها خوراکها.


12 ساله بودم که انقلاب پیروز شد وهنوز چند روزی نگذشته بود که روزنامه ها بخصوص کیهان اقدام به چاپ عکس جنازه های سران رژیم قبل میکرد. برای من و مطمئناً بسیاری دیگر از کودکان هم سن و سال یا جوانتر از من دیدن آن عکسها بسیار وحشتناک بود بخصوص اگر چهره آن افراد را در زمان حیاتشان بخاطر می آوردیم. بعضی از این افراد را روز قبل از اعدام در تلویزیون در حال دفاع از خود در دادگاه دیده بودم و روز بعد عکس جنازشان را میدیدم.
برای من که تا آن زمان به جز چند مورد محدود حتی اسم اعدام را هم به ندرت شنیده بودم آن عکسها به معنی پایان زندگی آسوده پیشین و آغاز دوران وحشت، خشونت، و قتل و جنایت بود…
دیدگاه از بهرام— اکتبر 7, 2010 #
به امید جهانی بدون اعدام
دیدگاه از قانقاريا— اکتبر 7, 2010 #
[...] است» ۱۳۸۹ مهر ۱۶اردوان روزبه / رادیو کوچهardavan@koochehmail.comمنبع دعوتکننده بازی وبلاگی: وبلاگ غرشبه تازگی گروهی از وبلاگنویسان در آستانه روز مبارزه با [...]
بازتاب از «اعدام بازی نیست، ستاندن جان است» | Radio Koocheh— اکتبر 8, 2010 #
سلام یوزی من بازی اعدام را نوشتم
به امید فردایی بهتر
یوزپلنگ:
درود و سپاس بارباباپای گرامی
توی وبلاگتان که نیست
کاش آدرس مطلب را هم می گذاشتید
دیدگاه از بارباپاپا— اکتبر 8, 2010 #
[...] بود در این پست که به دعوت وبلاگ غرش نوشته شد، اولین تجربه نظاره گر بودن مجازات اعدام گفته [...]
یوزپلنگ:
سپاس لویاتان گرامی
بازتاب از مجازات اعدام، جامعه را فاسد می کند « لویاتان— اکتبر 8, 2010 #
[...] منبع دعوتکننده بازی وبلاگی: وبلاگ غرش [...]
بازتاب از «اعدام بازی نیست، ستاندن جان است» « طعم آزادی ، ایران— اکتبر 8, 2010 #
http://sangsari.wordpress.com/2010/10/08/223/
یوزپلنگ:
این را به اشتراک نمی گذارم تا مطلب اصلی را بنگاری
سپاس زحمتی بی چون کشیدی . از آن استفاده خواهم کرد همراه با مطلبت
دیدگاه از CraCker7.2— اکتبر 8, 2010 #
[...] وبلاگ نویسی مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرد. بازی که نه، بیشتر به برهم زدن یک بازی مهیب می [...]
یوزپلنگ:
سپاس گرامی
بازتاب از تاملاتی پراکنده در یادبود قربانیان اعدام و خشونت جسمانی / برای چشمانی که نباید رو به نفرت و مرگ گشوده شوند! « مصائب آنا— اکتبر 8, 2010 #
[...] پست به دعوت نویسندهی وبلاگ غرش نوشته [...]
یوزپلنگ:
سپاس کمانگیر گرامی
بازتاب از برای وقتهایی که اعدام لازم/مفید است - کمانگیر— اکتبر 8, 2010 #
سلام منهم مثل تمام کسانی که کودکیشان در سالهای انقلاب بوده اولین تجربه ام از اعدام عکس های بزرگ و خون الوده برخی سران رزیم گذشته بود که در روزنامه ها چاپشده و پدرم به خانه اورده بود
دیدگاه از آزاد— اکتبر 8, 2010 #
وبلاگ «نوشته های سیاسی دایی محسن» توسط دوستانمان در » کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه» مسدود شده است! در وبلاگ شخصی خود این موضوع را بازتاب خواهم داد.
یوزپلنگ:
سپاس
دیدگاه از دایی محسن— اکتبر 8, 2010 #
[...] وبلاگ نویسی مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرد. بازی که نه، بیشتر به برهم زدن یک بازی مهیب می [...]
بازتاب از مصائب آنا: برای چشمانی که نباید رو به نفرت و مرگ گشوده شوند! « پسر— اکتبر 8, 2010 #
[...] پیوند به منبع [...]
بازتاب از اعدام: بازی خدایان بر سر جان انسانها « غرش « پسر— اکتبر 8, 2010 #
فعالیت و غرش ما امروز، برگی از تاریخ می شه برای آیندگان…
دیدگاه از 1kooler— اکتبر 8, 2010 #
[...] یکی از دوستان قدیمی بالاترین لطف کرده و من رو به بازی وبلاگی “فراخوان نه به اعدام” دعوت کرده (این دوست قدیمی در جریان لطفی که دوستانمون در “کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه” در حق وبلاگ قبلی بنده انجام دادن نبوده!). [...]
یوزپلنگ:
سپاس دایی
بازتاب از بازی وبلاگی: فراخوان نه به اعدام « نوشته های سیاسی دایی محسن— اکتبر 8, 2010 #
[...] پست در پاسخ به فراخوان وبلاگی به مناسبت روز جهانی افدام علیه اعدام نوشته شده است. این ورودی در Uncategorized فرستاده شده است. [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از اعدام، قتل قانونی | تیروژ (پرتو خورشید)— اکتبر 9, 2010 #
مرسی که استارتش رو زدی یوزی. اون موقع نتونستم شروع کنم اما حالا که تو دعوت کردی و راهش انداختی سعی می کنم حتما بنویسم
یوزپلنگ:
سپاس
دیدگاه از یولیو— اکتبر 9, 2010 #
يوزی جان من يه يادداشت کوتاه نوشتم.امشب پابليشش می کنم.
یوزپلنگ:
سپاس منتظرم
دیدگاه از آناماريا— اکتبر 9, 2010 #
تموم شد. فرستادم يوزی جان.
یوزپلنگ:
سپاس
دیدگاه از آناماريا— اکتبر 9, 2010 #
یوزی آن لینک مرا اصلاح کن
http://sangsari.wordpress.com/2010/10/09/edam/
دیدگاه از CraCker7.2— اکتبر 9, 2010 #
[...] نوشت : این نوشته کوتاه به دعوت دوست گرامی، یوزپلنگ برای روز دنیای بدون اعدام نوشته شده [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از اعــدام یک آرمــان « رهــــــرو زنـــــدگـــــی »— اکتبر 9, 2010 #
شاید خیلی ها شنیده اند از اعدام دیگران.اما مثل ما با اعدام بزرگ نشده اند. من از سال 61 بعد از اعدام عمویم تا کنون با این واژه سر وکار داشتیم.مدرسه رفتنمان درس خواندنمان قبولی دانشگاه حکم استخدامی و تمامی فعالیت هایمان در گروه این واژه بوده. این واژه مث کابوسی ترسناک بود که زبان را از ماه گرفت اسایش را با خود برد. اگر چه عمویم بی گناه اعدام شد و بعد حک برائتش هم امد.دیدگاه سیاسی او و حمایت از حزبی که تلاش زیادی برای انقلاب کرد و بعد منفور حزبی دیگر شد نتیجه ای جز تولید یک کلمه اعدام برای ما نداشت اما اثری داشت سرشار از بار معنا از تنفر گرفته تا اتقام و می دانم اثرش تا به دیدار عمویم ادامه دارد.
اعدام سخت ترین واژه ای است که یک انسان می تواند بیان کند. من در عجم که از کسانی که انرا اجرا می کنند.مگر جان ستاندن به این آسانی است؟
دیدگاه از HF— اکتبر 9, 2010 #
[...] اكتبر روز مبارزه با اعدام است، به دعوت يوزپلنگ در اينباره مي [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از هيچ انساني اجازه صدورحكم ستاندن جان انسان ديگر را ندارد « صندوقک— اکتبر 9, 2010 #
[...] بازی وبلاگی به توصیه دوست گرامی از وبلاگ غرش [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از قتل برای اجرای عدالت « luna »— اکتبر 9, 2010 #
0midvaram solh va dosti beyne ensanha be jae beresad ke ma dar rabete ba in masael didgaheman ra darj nakonim ensan dar afarineshash hadafi roshan vojod darad va an chizi nest joz dastyabi be namomkenha dar sayeye solh va dosti fagat solh va dosti
دیدگاه از koroush— اکتبر 9, 2010 #
3pAs az ide
ye chizAyi neveshtam
یوزپلنگ:
سپاس
دیدگاه از hichnafar— اکتبر 9, 2010 #
[...] مطلب را در پی بازی وبلاگی به دعوت وبلاگ غرش [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از تراکم حماقت در انتظار دیدار اعدام « مسير سبز »— اکتبر 9, 2010 #
[...] نوشته شده توسط بلاگرها در چهارچوب فراخوان وبلاگ غرش چند روزی است که در فکر هستم برای دهم اکتبر روز جهانی اقد… پیشنهاد این دوست آن بود که هر کس اولین خاطره خود را از [...]
بازتاب از اعدام بازی نیست، ستاندن جان است. اما، بیایید بازی کنیم، با ذهنی که هنوز نمیتواند درک کند ستاندن جان یعنی چه … «— اکتبر 9, 2010 #
[...] مطلب را در پی بازی وبلاگی به دعوت وبلاگ غرش [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از تراکم حماقت در انتظار دیدار اعدام « مسير سبز »— اکتبر 9, 2010 #
[...] نوشته شده توسط بلاگرها در چهارچوب فراخوان وبلاگ غرش چند روزی است که در فکر هستم برای دهم اکتبر روز جهانی اقد…چه کاری میتوان انجام داد که هم تاثیرگذار باشد و هم [...]
بازتاب از اعــــدام بازی نیست/ ستاندن جان است/ اما، بیایید بازی کنیم، با ذهنی که هنوز نمیتواند درک کند ستاندن جان یعنی چه … «— اکتبر 9, 2010 #
[...] Blogger Goresh (Roar), der das „Spiel“ initiiert hat, schreibt, dass er das Wort „Hinrichtung“ [...]
بازتاب از Bloggen gegen die Todesstrafe (Persische Briefe) | Julias Blog— اکتبر 10, 2010 #
[...] به راه انداختهاند. این ایده که با پیشنهاد وبلاگ «غرش» شکل گرفته است جایی اشاره دارد: «چند روزی است که در فکر [...]
بازتاب از «خاطرات تلخ اعدام در یک بازی ویلاگی» | Radio Koocheh— اکتبر 10, 2010 #
[...] شده است. جرّقهی اصلی را برای نوشتن از/دربارهی اعدام این نوشتهی وبلاگ غرّش زد و درخواست او برای نوشتن در این باره این بود که [...]
یوزپلنگ:
سپاس
بازتاب از اعدام؛ به مثابه یک سادهانگاری « چرخ و فلک— اکتبر 10, 2010 #
[...] “Goresh” (Roar), who initiated the “game,” writes that he was seven years old when he heard the word “execution” for the first time. He [...]
بازتاب از Blogging Against The Death Penalty | Planet-Iran.com— اکتبر 11, 2010 #
[...] منبع دعوتکننده بازی وبلاگی: وبلاگ غرش [...]
بازتاب از «اعدام بازی نیست، ستاندن جان است» | Ardavan Roozbeh | اردوان روزبه— فوریه 8, 2011 #