کمربند …
ژانویه 2, 2011 در 17:52 | نوشته شده در اجتماعی | 5 دیدگاهبرچسبها: فاحشه, کمربند, امر به معروف, تسبیح, حلال, حرام, صیغه
با اینکه بسیار خسته بودم و خواب آلود از جام بلند شدم که بشینه روی صندلی. چند دقیقهای که گذشت دختر خانمی که اون سمت میله جدا کننده قسمت آقایان و خانمهای اتوبوس ایستاده بود. رو به من پرسید: آقا چطوری میتونم برم بهشت. تا اومدم دهان باز و کنم و چیزی بگم. پیرمرد روشو کرد طرفشو گفت سرخاب سفید آبتو کم کن. اون برجستگیهاتم بپوشون تا بری بهشت. یه نگاه بهش کردم باز تا اومدم چیزی بگم. پسر جوانی که کنارم ایستاده بود رو به پیرمرد کرد و گفت: دختر به این نازی چشه ؟ و پیرمرد بی درنگ گفت: باید خجالت بکشه …
سرم را تکون دادم و لبخند زدم و رو به پیرمرد گفتم: حاج آقا شما که خودتم اهل دلی. رو بهم کرد و گفت: نخیر من باید بشنوم که بدونم چی تو گوش شماها میکنن که به موقع واکنش نشون بدم و نذارم فریبتون بدن … حرفش را بردیم و گفتم … و ببریدمون بهشت زوری … گفت: بله زوری حتا بیشتر از زور … گفتم: بیشتر از زور ؟! گفت: آره اگر کسی نخواد راه بیاد. باید قلمش خرد بشه که هیچ جا نتونه بره و بیاد.
پسر جوان کنار دستم با لحن آروم و التماس آمیزی گفت: سی ساله دارید زور میگید، میزنید، میکشید، بازم این دنیا جوری نیست که شما میخواهید. عیب از روشتون نیست ؟
پیرمرد گفت: نخیر. من مطمئنم تو که انقدر گستاخی بابات به جونت کمربند نکشیده. اگر کشیده بود. میفمیدی که کمربند آدم به جز حلال نباید وا بشه.
جوانک داغ کرد و گفت: چرا بی حساب میگی پیرمرد، تو اصلن مگه منو میشناسی که راجع به رفتارم که نمیدونی چیه داری قضاوت میکنی ؟ پیرمرد گفت: همین حمایتت از یه فاحشه نشون میده چه لجنی هستی و چطور تربیت نشدی … کار داشت به جاهای باریک میکشید از یه طرف پسر جوان داد و بیداد میکرد و از طرف دیگه دختر بینوا فریادش با اشگ تو چشماش یکی شده بود.
سعی کردم ضمن آروم کردن اون دو تا به حاج آقای تسبیح به دست یادآوری کنم که طبق شعائر خودش درست نیست به کسانیکه اصلن نمیشناسه تهمت ناروا بزنه و این گفتن بی دلیل خودش حد داره و از این حرفا که میدونم گفتنش در اینگونه موارد یاسین به گوش خر خوندنه و بکنند و بگویند هر آنچه میخواهند.
به دخترک گفتم دروازه دولت پیاده شه و با مترو بره توپخونه و از اونجا بره خیابون بهشت. گفت: دروازه دولت کجاست. گفتم: هر جا من پیاده شدم پیاده شو.
دروازه دولت پیاده شدم. پسر جوان هم پیاده شد. پیرمد هم پیاده شد. پسر جوان راه خودش را گرفت و رفت. دخترک رفت سمت ایستگاه مترو و پیرمرد تسبیح به دست پشت سرش. با فاصله رفتم دنبالش که یه وقت نخواد رگ امر به معروفش زیادی گل کنه و دختر بینوا سر از منکرات در بیاره بیخودی.
نزدیکتر که شدم دیدم، داره به دختره میگه: خب حروم چرا بیا خودم صیغت میکنم یه خونه هم دارم توی اکتابان میریم اونجا شب هم خواستی بمون و …
دختره یهو واستاد و براق تو چشماش نگاه کرد و با صدای بلند گفت: نه حاجی میدونی چیه من حلالش بهم نمیچسبه … مزه کار به حروم بودنشه برو دنبال یه حلال باز بگرد.
پیرمرد نگاهی به دور و برش کرد و دید مردم دارن نگاش می کنن و اوضاع افتضاحه. راهش را گرفت و تند تند شروع به رفتن کرد. رفتم دنبالش صداش کردم و زدم روی سر شونش … فقط میخواستم با حرف آتیشش بزنم. گفتم: میدونی چیه حاجی مشکل کمربند نیست که تو داری … مشکل کمره که نداری … و راهم رو گرفتم و برگشتم … دیدم دختره کنار دیوار تکیه داده و آروم اشگ میریزه … آهسته رد شدم و سرم را پایین انداختم تا اشگ رو تو چشمام نبینه … نمیتونستم جلوی اشگم را بگیرم … آخه پشتم و تمام بدنم خیلی درد میکرد. انگار همه ضربات کمربند خاطراتشون با هم روی تنم گر گرفته بودند.
5 دیدگاه »
خوراک آراِساِس دیدگاههای این نوشته. TrackBack URI
پاسخی بگذارید
وبنوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez.
ورودیها و دیدگاهها feeds.

عالی… عالی… عالی
یوزپلنگ:
سپاس آرتای گرامی
Comment by آرتاهرمس Arta Hermes— ژانویه 2, 2011 #
جلسه گفتگو و پرسش و پاسخ با بهرام مشيري _ موضوع : نقد تعاليم و احكام اسلامي
تاريخ : شنبه
5 _February _2011
16_Bahman _1389
ساعت : 10 شب به وقت ايران
مسنجر پالتاك
اتاق : ايران عصر روشنگري
———————–
IRAN Asre Roshangari
Category : Asia
Subcategory : Iran
———————-
جهت دانلود مسنجر پالتاك از لينك زير استفاده نماييد
http://www.paltalk.com/
سايت رسمي استاد بهرام مشيري
http://www.bahrammoshiri.com/
جهت اطلاعات بيشتر يا تمايل به شركت در پرسش و پاسخ لطفا با ايميل زير تماس بگيريد
Email : iranasreroshangari@gmail.com
http://iranasreroshangari.blogspot.com/2010/12/blog-post_27.html
Comment by AZADI— ژانویه 3, 2011 #
سلام دوست عزیز
خسته نباشید
با تشکر وبلاگ زیبا و پر محتواتون
من خیلی وقته که از بازدیدکننده های سایت بالاترینم ، ولی متاسفانه هنوز نتونسم عضو این سایت بشم
لینک سایت شما رو اونجا دیدم
خواستم بگم اگه واستون امکان داره و شما عضو هستید یه دعوتنامه واسم بفرستید که من هم بتونم عضو این سایت بشم و لینک هایی که دارم رو بذارم؟؟؟؟
امیدوارم که در خواستمو رد نکنید
منتظر ایمیل یا دعواتنامتون هستم
ممنون میشم
با تشکر
vase2.com@gmail.com
Comment by shahram— ژانویه 13, 2011 #
آخ که چقدر دلم می خواست یه چک تو گوش اون پیرمرد …. بزنم. خدایا ما رو از شر همه پیر مردا و از شر خودت راحت کن!
Comment by آرش— ژانویه 19, 2011 #
ما اشتباه کرديم اميدوارم اشتباه ما را ملت مصر تکرار نکنند.
Comment by م— فوریه 4, 2011 #