علی سنتوری

ژانویه 28, 2009 در 20:54 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 9 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

.

58

.

بدون شرح

یوزی و یک بازی انقلابی / سی سال گذشت، بهترین خاطره ملی و شخصی شما در طی سالهای پس از انقلاب چیست؟

ژانویه 24, 2009 در 20:52 | نوشته شده در اجتماعی | 25 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , ,

.

سی سال گذشته نسل اول انقلاب بیشترشان رخت از دنیا بر بسته اند. اما آنان که باقی اند می توانند بگویند بهترین خاطره اشان در طی این سالها چه بوده است؟ در دو حالت شخصی و ملی. به فکر افتادم که بازی وبلاگی را در اندازم و ببینم بهترین خاطره بچه های وبلاگستان در این دوران چیست. از خودم شروع می کنم و دوستانی را هم به این بازی دعوت می کنم، تا ببینیم هر کس چه می گوید.

بهترین خاطره ملی:

بی اغراق بهترین خاطره شخصی من در این دوران بر می گردد به زمانی که تیم ملی فوتبال ایران در ملبورن جواز صعود به جام جهانی را با گلهای کریم باقری ، خداداد عزیزی ، حماسه آفرینی عابدزاده و تلاش سایر بازیکنان تیم ملی گرفت. فکر نکنم کسی را آن روز می توانستی در ایران غمگین پیدا کنی، مگر آنکه عزیزی از دست داده بود.

بهترین خاطره شخصی:

اگر از ترس همسرم هم نبود باز هم می گفتم ازدواج با همسرم.

از فرزاد، آرش، سعید، بیداد، سیروس، کمانگیر، عرفان، ورتیگونه، یولیو، ابلیس، سینا، سعید فراهانیان، ابی، آزاده و امین درخواست می کنم تا بهترین خاطره خود در بخش ملی و شخصی را بیان کنند و چرخه بازی را به حرکت در آوردند.

دنبال نوشت: به زودی به این وبلاگ هم مثل قبلی کمی سر و سامان می دهم.

فرصت از دست می رود، بشتابید که مردم مظلوم غزه نیازمند کمک های شما هستند

ژانویه 23, 2009 در 12:14 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 20 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , ,


نمای اول

یکی از بیمارستانهای تهران

درست در روبروی جایی که من منتظر نشسته ام تا نوبتم شود و به پزشک مراجعه کنم درب اتاق پزشک دیگری که متخصص کودکان است، باز می شود. مادری در حالی که کودکش را در آغوش دارد به پزشک می گوید: نداریم که بخوابونیمش. دو روز پیش هم برای نصف روز خوابوندن بچه ام در بیمارستان از ما شصت هزار تومان گرفتند.

پزشک: مگر بیمه نیستید.

پدر کودک که تا آن زمان سرش را انگار از وزن افکار و اوهام ذهنش به اجبار پایین افکنده بود و زمین را نظاره می کرد. سرش را به زحمت بلند کرد و گفت: کو کار ؟ کو صاحب کاری که بیمه کند ؟

پزشک اندکی فکر کرد و گفت: بستریش نکنید، می میرد.

مادر کودک گفت: نمی تونیم بخوابونیمش. می تونی درمونش کن. نمیشه ما بریم.

پزشک اندکی دارو از قفسه و کیفش انتخاب می کند و دستورات لازم را روی آن می نویسد و می گوید: با اینها خوب نمی شود. بچه شما باید تحت نظر باشد و کیسه ایی که داروها را درون آن ریخته رو به سوی مادر کودک می گیرد.

مادر و پدر مستاصل و درمانده از اتاق پزشک خارج می شوند. می روم کنارشان. می گویم: اگر بستری نکنیدش می میرد.

پدر می گوید: با کدام پول آقا.

می گویم: خب پس بچه چی؟

مادرش توی چشمام نگاه می کنه و می گه: بذار بمیره. بهترش. واسه چی عذاب بکشه از نخوردن، از نپوشیدن، از مریضی ….


نمای دوم

یکی از میادین شهر تهران واقعن فرق نمی کند کدام میدان

کنار میز و صندوق و کاغذی که روی آن نصب شده که کمک به مردم مظلوم غزه درست سه قدم آن طرفتر مردی به دستفروشی مشغول است و درست ده گام آن سو تر پیرزنی دست نیازش به سوی مردم دراز است.

عکس گویاست.


b19


نمای سوم

یکی از خیابانهای تهران

توی یکی از خیابانهای شهر پیرزنی را دیدم که با گاریش در حال کاری بود که به آن می گویند: زباله دزدی.

شرح بیشتر را در عکس ها ببینید.


b20


b21

نمونه ای از تربیت ، شعور و تحمل مخالف در نزد شیعیان (هر کس به ولایت علی شک دارد *** با مادر خویش در میان بگذارد)

ژانویه 6, 2009 در 09:35 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 35 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , , , ,

.

00003

.

00006

.

یکی از نکات جالبی که در این چند روز با آن برخورد کردم. سخنان گزارشگر رادیو جوان بود، که انسان را تا مرز انفجار از فرط خنده پیش می برد.

خانم گزارشگر در ابتدای گزارش و سخنانش گفت: با سلام خدمت شنوندگان عزیز عزادار حسینی و حمد و سپاس به درگاه خداوندی که فرصت محرم و عاشورا را برای ما پدید  آورد. ( تشکر از خدا به خاطر کشته شدن حسین)

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.