یک بازی وبلاگی تامل برانگیز، یا هنوز چقدر کودک هستیم / دوزندگی یا دو زندگی ؟!

فوریه 13, 2009 در 07:18 | نوشته شده در اجتماعی | 36 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , , , ,

پیش درآمد:

نسبت دانش بشر با کل دانشی که برای فهم تمام دنیای پیرامون خود نیاز دارد، بستگی به خیلی از موارد و بسترهای موجود دارد. مثل حضور در عصر و دوره ای خاص، جامعه اقلیمیی که در آن متولد شده و رشد یافته، خانواده، تحصیلات، ضریب هوشی و … بسیاری موارد دیگر.

نمایه گذر از کودکی به بزرگسالی یک انسان و تغییر ذهنیات وی با توجه به افزایش دانش او نسبت به دنیای پیرامون خود می تواند تصویرگر نمایه گذر از رشد نایافتگی بشر از ابتدا تا کنون نیز باشد. نگاهی به سیر تغییر ذهنیات، افکار و اوهام دوران کودکی که با رشد یافتگی ذهنی و افزایش سطح دانسته های یک فرد تغییر می کند، می تواند چشم انداز ما را تا سطح رسیدن به چگونگی و چرایی افکار اولیه ذهن انسان و دلایل آن گسترش دهد.

انسان اولیه مغلوب طبیعت بوده است. قدرتی بزرگتر از نیروی خویش که به اجبار تسلیم آن بوده است. تفکر اینکه طبیعت بی خرد بر انسان صاحب تفکر، حتی به صورت اولیه و با اندک تفکری که داشته ( بنا بر اقتضای دوره و توسعه نیافتگی ذهنی اش ) توانایی چیره شدن را دارا است. تفکری بی منطق به نظر می رسد. پس انسان برای جبران نقص دانش خود در برابر چرایی پدیده های طبیعی روی به اوهام آورده و خیال سازی می کند. برای پدیده های کوچکی که در کنارش رخ می داده و مغلوب آن بوده است دلایلی کوچک هم سطح با آن پیدا می کرده است. مثل جن، یا نفرین حیوانات و تجلی روح خبیث در تن دیگر و … و برای پدیده های بزرگتر دلیل بزرگتری همچون خدا در ذهن خود تراشیده است.

و حالا خود بازی

تصمیم گرفتیم به مناسبت در پیش بودن روزهای فرخنده نوروز و برای اینکه لبنخدی ( شاید هم قهقهه های بلندی ) بر لب ساکنان وبلاگستان بنشانیم، بنشینیم و دوباره با هم خاطره تعریف کنیم تا با هم و به هم بخندیم !  در این بازی باید خاطراتی تعریف شود که آبشخور ذهنیتش از ذهن توسعه نیافته کودکی ما سرچشمه می گرفته است و اما دم دست ترین خاطره خودم ( البته بعدن با توجه به اینکه خاطرات دیگری به ذهنم برسد به این مطلب آن را اضافه خواهم کرد.)

دوزندگی یا دو زندگی

کودک که بودم همیشه کنار نشین مادر در مجالس گوناگون بودم و پای صحبت های زنانه که آن زمان بیشتر از الان درباره دو همسری و وهم زنان از اینکه مباد شوهرشان زیر سرش بلند شده باشد، بود. و البته این سخنان همگی با نفرتی خاص ادا می شد که نیازی به شرح بیشتر نیست.

اندکی بزرگتر که شدم ( و البته زودتر از حد معمول با الفبای فارسی آشنا شدم ) با توجه به ذهن کنجکاوم هر کلمه و واژه ای را بر روی در و دیوار یا تکه های روزنامه و … می دیدم سعی می کردم بخوانم و هنوز این عادت با من است. یکی از بحث برانگیزترین واژه هایی که ذهنم را به خود مشغول می کرد واژه ایی بود با این املاء دوزندگی.

کسانیکه تابلوهای قدیمی دوزندگی ها را به یاد دارند می دانند که این واژه بسیار بزرگ بر روی تابلو نقش بسته بود و سایر اطلاعات ریز و برای کودکی چون من ناخوانا و غیر قابل درک بود. تنها همین واژه دوزندگی بود که به صورتی بزرگ در ذهن من نقش می بست و من در عالم کودکی خود آن را دو زندگی می خواندم و تعبیر ذهنی من از این واژه آن بود که در این مکان پیشنهاد ازدواج مجدد به آقایان داده می شود و امروزی ترش اینکه اینها کار چاق کن ازدواج مجدد آقایان هستند و با توجه به گرایشی که به مادر داشتم و شنیدن آن همه نفرت از این عمل، همیشه با چشمانی غران به صاحبان آن مغازه ها نگاه می کردم و حتی یکبار جسارت به خرج دادم و با لگد درب یکی از این مغازه را با پای خویش مورد عنایت قرار داده و با تمام قدرت فریاد کشیدم خیلی عوضی هستین و فرار کردم.

از دوستان عزیزم و صاحبان وبلاگهای

و سایر دوستانی که نام وبلاگشان متاسفانه در این لیست نیست. دعوت می کنم که در این بازی شرکت کنند.

* دوستانی که نام وبلاگشان در بخش پیوندهای وبلاگ من نیست و تمایل دارند در این بخش در خدمتشان باشم. لطفن در کامنتها آدرس وبلاگ خود را درج کنند.

Advertisements

36 دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. من روي نقشه ايران در اولين برخورد، کوير رو kooyer خوندم 🙂
    یوزپلنگ:
    اینجوری قبول نیست باید تو وبلاگتون بنویسید 😉

  2. خیلی باحال بود
    پس تو از بچگی استعداد زی زی شدن رو داشتی 🙂
    ایول منم دعوتم
    الان شروع میکنم به کاوش گذشته و چیزی پیدا میکنم مینویسم 😉
    یوزپلنگ:
    سپاس رفیق. منتظرم

  3. نوشتمش دوستم 😉

  4. سلام رضا هستم از سیبری
    klondike.blogfa.com
    یوزپلنگ:
    درود رفیق

  5. این چه جور دعوت کردنیه یوزی ؟ من قبول ندارم ! همه لینکدونیتو ورداشتی نوشتی اینجا به عنوانه دعوت ((= اصلا خواستی بنویسی همه وبلاگ نویسانه موجود در دنیای نت دعوتن :دی

    معلوم نیست واقعا دوست داشتی کیا این بازی رو انجام بدن .. لابد خیلی ها مثل من هم نخودی ان 😦

    لوس
    یوزپلنگ:
    دفعه پیش بعضی دوستان گله کردند که چرا نامی ازشون برده نشده. منم برای اینکه همه واقعن بنویسند خودم از لیست پیوند هام که ودعوت کردم هیچ. گفتم هر کی هم تو لیست نیست بگه اضافش کنم.

  6. چه تفاهمه جالبی داریم با هم یوزی :دییییی

    اتفاقا منم وقتی بچه بودم کلمه «دوزندگی» رو «دو زندگی» میخوندم ولی با این تفاوت که :

    همیشه بابا منو میرسوند مدرسه سر راهم یه مغازه تزئینات و روکش ماشین بود و بالاش نوشته بود «دوزندگی اتومبیل» منم با سواد بچگیم میخوندمش » دو زندگی اتومبیل» و همیشه فکر میکردم این تو یه نمایش اجرا میکنن که در مورد زندگیه دو تا ماشیه ((= یا فکر میکردم واقعا دو تا ماشین که عکسشون بالای مغازه زده اینجا زندگی میکن :دی یه بار از بابا پرسیدم این دو تا ماشین که عکسشونو زده چطور با هم زندگی میکنن مگه آدمن ؟ بابا پرسید چطور ؟ گفتم اونجا رو ببین نوشته » دو زندگی اتومبیل» بابا از خنده روده بر شد و گفت «دوزندگی اتومبیل» دخترم یعنی اینجا روی صندلیه ماشینها رو میدوزن :دی
    یوزپلنگ:
    اینجوری قبول نیست باید تو وبلاگت بنویسیش

  7. سلام سلام . وقتي دانشجوي ترم 1 بوديم در دانشكده حسابداري و مديريت علامه استاد حيدري كه حسابداري 1 رو درس ميداد به يكي از خانم ها به نام ب.صفدر زاده گفت مساله رو بخون . مساله در مورد مسايل حسابداري يك دوزندگي بود و با كلمه دوزندگي هم شروع ميشد كه اون خانم گفت : دو زندگي و بعد مكثي كرد و يك هو همه زدند زير خنده و بيشتر از همه هم اون خانم خنديد . تو وبلاگم در نيمه دوم فروردين در اين مورد خواهم نوشت .
    یوزپلنگ:
    سپاس رفیق

  8. هرچند نوع دعوت اشکال بر انگیزه ولی منم هستم!
    یوزپلنگ:
    سپاس رفیق

  9. یوزی جان امر شما انجام شد عزیز. ارادت همیشگی مم تقدیم می شود :»)
    یوزپلنگ:
    باز هم مشمول عنایت شما شدم. ارادت از ماست عزیز 🙂

  10. آقا منم بازی
    یوزپلنگ:
    دعوت شدی عزیز 🙂

  11. […] یوزی وبلاگستان با یک بازی جدید پای به دنیایی خاطره ها گذاشته یوزی از ما خواسته […]

  12. یوزی لبیک گفتم
    یوزپلنگ:
    سپاس رفیق

  13. […] ن 2 : بازی وبلاگی یوزپلنگ عزیز هم یادم نرفته در اولین فرصت مینویسم و اینجا می […]

  14. من
    .
    .
    .
    هم… یه…خاطره
    .
    .
    . دارم…میتونی تو وبم بخونیش…
    یوزپلنگ:
    سپاس النای گل 🙂

  15. […] یوزی وبلاگستان با یک بازی جدید پای به دنیای خاطره ها گذاشته یوزی از ما خواسته […]

  16. […] یوزپلنگ وبلاگستان بدلیل نداشتن اعصاب دم به دقیقه یه بازی راه می اندازه. بنده خدا خودشو زده به اون راه که مثلا […]

  17. اطاعت شد یوزی جان
    تو بالاترین هم گذاشتم!
    یوزپلنگ:
    سپاس رفیق

  18. این همه‌رو دعوت کردی. پس من چی؟:((
    یوزپلنگ:
    شما هم دعوت شدید

  19. سلام!
    خوشحال می شم من رو هم وارد بازی کنی.
    یوزپلنگ:
    درود
    وارد شدید 🙂

  20. منم بازی منم بازی
    یوزپلنگ:
    دعوت شدید گرامی

  21. […] 23, 2009 با شایگان به دعوت یوزپلنگ عزیز، بنده نیز تصمیم گرفتم خاطره ای از دوران کودکی ام […]

  22. یوزی جان،سال نوی شما مبارک.
    مثل بازی قبل وقت کردم چشم البته اگر محبت کنی و زحمت لینک کردنش رو خودت بکشی؟ 😀
    تو دو بازی دعوتت کردم افتخار ندادی اما اگر وقت شد به روی چشم و ممنون از دعوتت.
    یوزپلنگ:
    نوروز فرخنده و پیروز 🙂
    روی چشمم گرامی
    یا مطلبی در آن مورد نداشتم و یا ندیدم باور که یکی را یه ته مایه ایی تو ذهنم هست. اما از اون یکی بی خبر ، بی خبرم
    در هر صورت شرمنده ام
    جبران می شود.

  23. منم بازی می دین؟
    یوزپلنگ:
    دعوت شدید گرامی 🙂

  24. یوزی جان، چه پیشنهاد جالبی
    من هم اگر برسم می نویسم
    یوزپلنگ:
    سپاس
    حتمن بنویس 😉

  25. […] By roadrunnermd یوزی عزیز یک بازی وبلاگی راه انداخته در مورد خاطرات کودکی که ناشی از ذهن کاملا […]

  26. ما هم مي تونيم شركت كنيم؟
    یوزپلنگ:
    بله

  27. یوزپلنگ عزیز!
    دعوت اجابت شد!
    بی زحمت این رو بخون و بفرست بالاترین :
    http://roozgaronline.blogspot.com/2009/03/blog-post_24.html
    یوزپلنگ:
    چشم رفیق

  28. http://balatarin.com/permlink/2009/3/24/1547610
    سلام يوزپلنگ عزيز
    به خاطر اين خاطره يك وبلاگ ساختم.:)
    فعلا انرژيم منفي شده نمي تونم به دوستان جواب بدم. لطفا اگه زحمت نيست بهشون بگو.
    یوزپلنگ:
    سپاس رفیق
    کار بسیار نکویی کردی و بسیار خوشحالم ساختی 🙂
    البته جنس خاطره شما از جنس بازی ما نیست
    بازی ما باید شامل اشتباه در درک مفاهیم و یا رویداد ها باشد
    پست دیگری با همین زمینه هم بنویس 😉

  29. […] مجازی را پیدا کردم و بهتر دیدم شروع دوباره ام را با بازی وبلاگیی که جناب یوزی راه انداخته شروع […]

  30. […] مجازی را پیدا کردم و بهتر دیدم شروع دوباره ام را با بازی وبلاگیی که جناب یوزی راه انداخته شروع […]

  31. منم منم نوشتم یوزی … به دعوت مونا … http://negahebihejab.blogfa.com/post-74.aspx
    بازی وبلاگی … باغ سعادت آباد

  32. سلام یوزی جان
    بازی حسابی گرفته و جالب شده
    دم شما گرم

  33. […] جان یه بازی وبلاگی را انداخته در مورد خاطرات کودکی (+) و صد البته که دوستان لبیک گفتند و کلی هم از علاقه شون […]

  34. یوزی جان، خاطره رو نوشتم.
    آتیش بازی و خروس جنگی

  35. دیر رسیدیم! ولی خودمون رو رسوندیم کشون کشون!

  36. […] 9:39 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر دروني and tagged: خاطرات كودكي جناب یوزپلنگ که از اهالی بالاترین هستند و حالا دیگر بعد از چهارده […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: