یالان دنیا

اکتبر 30, 2009 در 13:57 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 4 دیدگاه
برچسب‌ها: , , ,

pl22

بدون شرح !

Advertisements

من و شب تاریک

اکتبر 29, 2009 در 18:09 | نوشته شده در شعر | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: ,

روی نیکت همه در شب دیدم

تاب نازت همه در تب دیدم

نشود روز که من آن همه مهرت صنما

همه را در تن تاریک شب و تب دیدم

هی هالو

اکتبر 29, 2009 در 16:37 | نوشته شده در شعر | 4 دیدگاه
برچسب‌ها:

هی هالو

حد خود را تو بدان

زندگی جای تو نیست

کم کمک

بار زمین بگذار و

برو از راه دگر

نشود بیشترک

سهم تو زآنچه که هست

طمع خام بدار

رخت خود را بردار

گذرت سوئ عدم

بینوا جای تو هرگز

نشود

در کنار شادی

هم غبار غم و افسردگی با خوی تو بهتر دارد

سر سازش

هالو

یکی دیگر از دلایل شعار نه غزه ، نه لبنان ، جانم فدای ایران

اکتبر 29, 2009 در 14:20 | نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | 5 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , ,

نمی دانم چرا در این کشور سی سال است که احترام بزرگتر نگهداشته نمی شود. نمی دانم چه بلایی بر سر پیشینه فرهنگی ما آمده که سخن بزرگان و نیاکان را به کناری انداخته ایم و فرمان بریده و بی ترمز راه خود را می رویم و گوش به هیچ پند و اندرز و نصیحتی نمی دهیم و تازه دو قورت و نیم مان هم باقیست که چرا کسی لب فرو می گشاید به فریاد ، که ای وای جانم ز دست برفت. کمک.

بابا جان ما خفه شدیم در ازدحام فراتر از فراتر انسان ها در واگن های متروی تهران. عزیزان ما اعصابمان خرد است از توقف گاه و بیگاه این مرکب چشم نواز دل گذاری که به جای آنکه ما را به مقصد برساند و دماوند را به دیدگانمان بنشاند ما را به پیشگاه میز رئیس رهمنون می کند که مرا باز پرسد که چرا دیر آمدی ؟ و حکم اخراج به دست مرا راهی دره پر نشیب گرانی اقتصاد حاصل از تدبیراتتان کند.

آقایان حتمن یکی از خودتان ، خویشانتان (که گمان نمی برم با وسایل عمومی تردد کنند)  باید که در این ازدحام جان فانی را به جهان پر دورغ و نیرنگ شما واگذارد تا بلکه بیاندیشدید ، آه. بله مترویی هم هست !

آقایان شورای شهر تهران و شهردار عزیز شما اگر برای گسترش خطوط مترو و ساماندهی آن و خرید قطار و واگن های جدید و احداث تاسیسات جدید مترو کمبود بودجه آن هم در مقیاس یکسد میلیارد تومانی دارید. چرا در یک بذل و بخشش بی حساب از جیب مردم تهران یک قلم سه میلیارد تومان به شیعیان لبنان حبه کردید.

من نمی دانم چرا درک این ضرب المثل قدیمی برای شما گرامیان تا به این حد دشوار است. پدر جان ، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. چه برسد به لبنان. عزیزان ، عاقلان ، والامقامان ما عوارض نمی دهیم که اجنبیان حالش را ببرند.

دوست دارم بقیه وبلاگ نویسان هم در این مورد بنویسند.

روزهای زیبا و سبز ایران زمین فرا رسیده است

اکتبر 23, 2009 در 09:25 | نوشته شده در اجتماعی | 3 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , ,

یک ماجرای ساده باعث شد که عمق گسترش یک خیزش سیاسی را در زوایای فرهنگی و اجتماعی آن شاهد باشم.

رویدادی که شاید ، شاید من را نیز به هنگام غفلت به لبخندی  بر روی لبان مهمان می کرد. لبخندی که لحظه ایی بعد به خاطر آن نادم بودم و از خود خجل. اما اینبار نه تنها لبخند مرا به هنگام غفلت در پی نداشت که جمع زیادی از مردم  را با تفاوت های فرهنگی و سطوح مختلف سنی دیدم که لبانشان به لبخند گشوده نشد.

اصل ماجرا.

سوار بر مرکب راهوار زیر زمینی ابر شهر تهران بودم. راننده ترن پشت میکرفون خودشان فرمودند: » مسافران محترم مقصد نهایی قطار ایستگاه گلهک می باشد. «

پر واضح بود که که تلفظ » ق » از روی عمد » گ » گفته شد.

چند نفری لبخند کوتاهی زدند. اما زود صورتشان درهم کشیده شد. آذری های داخل واگن را دیدم که احساس بیگانگی در وجودشان فوران می کرد.

راننده که بی حساب احساس خوشمزگی می کرد. برای بار دوم نیز این جمله را به همان شیوه تکرار کرد.

اینبار چهره های غفلت زده نبود که درهم کشیده می شد. به چشم خود دیدم که  تمامی اهالی واگن ناخرسند بودند و هر کس به نوعی تاسف خود را ابراز داشت. یکی سر را تکان می داد و دیگری غرولند کنان زیر لب دری وری می گفت. لبخند روی لبان نشست وقتی دیدم ، آذری های توی واگن حس بودن ، تعلق به وطن و نفس کشیدن در فضای همرنگ را تجربه می کردند.

یکی از دلایل شعار نه غزه ، نه لبنان ، جانم فدای ایران

اکتبر 20, 2009 در 22:06 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس, سیاسی | 5 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , ,

gg1

gg2.

جناب آقای قرائتی نه غزه ، نه لینان جانم فدای ایران. یعنی اینکه به جای اینکه پول توی این صندوق ها اینجا و اینجا خرج شود. دقیقن همین جا خرج شود، تا یک ایرانی نیازمند به هر دلیلی ولو اعتیاد مجبور نشود، از توی همین صندوق ها به این شیوه نیازش را بر طرف کند.

اگر نیاز او بر طرف نشود چه باید بکند ؟ راحت ترین کار دزدی است ؟ اینطور نیست ؟

البته بنده معتقدم با توجه به توزیع نادرست اعانات مردم ، این فرد اکنون دزدی نمی کند بلکه با استفاده از راه میانبری سعی می کند مدیریت نادرست این مجموعه را اصلاح کند. آن هم فقط به اندازه نیازش !

آزادی. به راستی چگونه می توان به آزادی رسید ؟

اکتبر 15, 2009 در 17:02 | نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | 10 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

آرتاهرمس عزیز بازی وبلاگی جالبی را آغاز نموده برای فردای ایران.

ترس او را خوب می شناسم. اگر شد آنچه که بر دیروز این مملکت رفت چه ؟ همه به هواداری آزادی گریبان چاک کردند و سمبل ذهنی استبداد » شاه » را از اریکه حکومت به زیر کشیدند و به جایش شاهواره نشاندند. باید چه کرد که دوباره چنین نشود ؟ آیا نمی توان در دل سیستم همین شاهواره بر مسند قدرت نشسته تغییر ایجاد کرد که راه رفته را دوباره نرویم ؟

آنان که سنی از ایشان گذشته و روزهای قبل و بعد از فروپاشی حکومت محمد رضا پهلوی را به یاد دارند، به خوبی به یاد می آورند که شعارهای تحول خواه و محورهایی به عنوان مبنای دگرگونی که بر آن تکیه می شد. در بر گیرنده تمامی ایده ها، افکار و گرایشات گوناگون بود. در متن شعارها بیشتر می شد نمود این آزاد اندیشی و تحمل بیان مخالف را به نظاره نشست. آنجا که مجاهد و توده ایی و مذهبی یکدیگر را برادر خود خطاب می کردند و بدون در نظر گرفتن اختلافات فکری و عقیدتی خود بر سر یک سفره می نشستند.

زنان همان قشر مهمی از جامعه بودند که همپای مردان در هماوردی آنچه بنای ظلم و ستم می پنداشتند یک صدا و یک خروش ارکان حکومت را به لرزه در آوردند. مردان را باکی نبود اگر خواهرانشان از تفکری دیگر باشند و پوششان نه آنچه خود می پسندند. او آزاد بود و فردای آزادترش را در شعارها تبیین کرده بودند. آنچنان، که زمانی که اعلام شد. حجاب اجباری است. همین زنان فریاد برکشیدند که » ما انقلاب نکردیم که به عقب برگردیم «.

آنان که می دانستند در پس آزادی زنان باید خواب حکومت و استیلا را بر جامعه در آستانه پیشرفت فکری ایران را ببیند. مکر کردند و بر این گروه از زنان آزاده تاختند که اینان به دنبال خواهش نفسند.

باری گذشت و رفته رفته شعاع مکر ها افزایش یافت و ابزار و قوانین محدود کننده آزادی تا به آنجا رسید که تو گویی حتی اگر در ذهن خود نیز فکر خواهی کنی. فکرت را نیز خواهند که به بند کشندش. اما به نظر من مهم نیست که کدام قانون چگونه و به چه صورت و به چه حیلتی آزادی را به بند می کشند. مهم آنست که ما باید علت را بیابیم، و آنچه را که باعث ایجاد تفکر محدودیت آزادی می شود و آنچه که بشر را رهنمون به پدیده تحدید آزادی می کند بشناسیم و از بین ببریمش.

از اینجای نوشته من به بعد اندیشه های خود من درباره ی علل محدود کننده آزادیست. و نظریه ام هم خوب می دانم که بسیار رویایی است و اگر هم درست باشد برای حصول به نتیجه، بسترسازیی را می طلبد در مقیاس جهانی که از عهده این یوز تنها و پیر و بی رسانه و ابزار هرگز بر نخواهد آمد.

به عقیده من آنچه که باعث رویکرد تحدید آزادی در جوامع بزرگ و کوچک بشری از خانواده تا فامیل و ایل و ده و شهر و کشور و جهان می شود. تنها یک چیز است، که از دیرباز بشر برای داشتن آن بر دیگران ستم کرده و آنان را محدود نموده است. چیزی که ما امروزه در تعریفی یک کلمه ای و کوتاه نام آن را این نهاده ایم، پول.

شاید در دنیای دیروز نمی شد به این روشنی سخن از حذف پدیده ایی گفت، که وجودش با پدیدار شدن بشر هوشمند ِ فاصله گرفته از ابنای بی خرد خود گره خورده است.

پیدایش بشر هوشمند با پیدایش رفاه گره خورده است. بشر هوشمند برای رسیدن به رفاه بیشتر و بهره برداری مطلوبتر از طبیعت در ابتدا قانون جنگل را برگزید، هر که زورش بیشتر محدوده ی دسترسیش به مواهب طبیعی بیشتر.

این پدیده حتی در اساطیری که مربوط به چگونگی پیدایش انسان می باشد به روشنی بیان شده است و تبیین می شود که انسان پس از پیدایش به دنبال رفاه و سهم خواهی بیشتر بوده است، آنجا که قابیل یکی از فرزندان نخستین آدم برای دست یابی به همسری بهتر و زیبارو تر برادرش هابیل را از پای در می آورد.

گسترش پدیده رفاه خواهی و رفاه طلبی بر پایه زور بازو مرزبندی هایی را در بین بشر اولیه در قالبهای کوچک ترسیم نمود. غار من ، غار تو. مزرعه من ، مزرعه تو.

ازدیاد نسل بشر مفاهیم جدیدی را وارد زندگی بشر اولیه نمود. پر واضح است که یک خانواده کوچک بشری نمی توانست در برابر قانون جنگلی که بر پایه زور بازو در پی گسترش قلمرو خود بود، دوام آورد. پس او مجبور شد با نزدیکانش که از اجداد یکی بوده اند. تشکیل اجتماع بزرگتری را بدهد. این جوامع به سبب ریشه نَسبی و اهداف مشترکی که در راه به دست آوردن رفاه داشتند، محور طی طریق زندگانیشان روشن بود و از قلمرو خود که از سرزمین محدود به محدوده ی تحت تملک آنها بود. دفاع می کردند و اگر توان خود را برتر از توان همسایگان نزدیک می دیدند، سعی در تملک سرزمین های آنان و اندوخته هایشان می کردند.

همه این دگرگونی ها ریشه در این تفکر داشت که بشر نخستین به دنبال امکانات بیشتر برای رفاه خود و نزدیکانش بود. او برای حفظ دامنه مایملک خویش مجبور شد تا قالب اجتماعی کوچک خود را از خانواده به قالب اجتماعی بزرگتر مانند قوم و قبیله تبدیل کند.

گذشت زمان و احترام به مرزبندی های مرسوم بین قبایل باعث شد. تا گاه آنان فارغ از چنگ اندازی به مرزهای یکدیگر در فکر زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر بیافتند و برای شکل دهی بهتر به این روابط بر اساس مالکیت فردی و اجتماعی معاملات پایاپای بوجود آمدند. این پیشرفت باعث پدید آمدن گونه ایی از رفتار خاص در بشر شد که امروزه شغل نامیده می شود.

آسانترین و سهلترین مثال در این زمینه تعویض محصول زارعی و دامداری است. کشاورزان می کاشتند و دامداران به پرورش و اهلی کردن دامهای وحشی مبادرت می ورزیدند و محصول کار خود را در ازای دریافت محصول کار دیگری تبادل می نمودند.

پیشرفت بشر در کشف و بهره برداری از منابع زمین نیز باعث ایجاد مشاغل جدید و مرزبندی های گسترش یافته تری شد و اندک اندک معنای اقلیم و کشور پدیدار گشت.

پیدایش مشاغل جدید و سرزمین هایی که در دل جامعه خود به لحاظ بستر جغرافیایی و یا کشف پدیده و ساخت وسایلی که در راه آسان نمودن گذران زندگی به او کمک می کرد. بشر را مجبور کرد تا راهی به جز معامله پایاپای را برگزیند. به طور مثال برای او سخت بود که کاروانی از بار گندم ببرد تا در ازای آن از دیاری دیگر شمشیر و زره ایی مرغوب تهیه کند.

راهش هم به آسانی یافت شد. تبدیل کالا یا متاع با فلزات. در ابتدا بشر از حلقه هایی فلزی برای تبادل تجاری خود استفاده می کرد. پیشرفت بشر و ایجاد تمدن باعث شد تا در دگرگونی عظیمی با ضرب سکه ها نخستین شکل پول پای به عرصه زندگی بشر گذارد.

کوتاه سخن آنکه بشر به جای جنگیدن بر سر مکان (سرزمین) ، این بار در پی وظیفه آباء و اجدادیش بر سر پول می جنگید و آنچه که دلیل این جنگ بود کسب پول بیشتر یا همان سبب رفاه بود.

البته در این میان پیشرفت بشر باعث شد که بسیاری به جای شمشیر کشیدن از روشهای متمدنانه تری هم برای حضور در این عرصه استفاده کنند. یکی از بدترین این روشها منحرف کردن اذهان از دلیل اصلی (رفاه) به دلیل دیگری مانند خدا بود. یکی دیگر از این روشها که استعمار نوین خوانده می شود. مجموعه رفتارهای است که باعث عقب نگهداشتن جوامع دیگر می شود تا فاعل این رفتار سود حاصل از کار و زندگی جامعه عقب افتاده را در راه رفاه خود و نزدیکانش به یغما ببرد.

اما آنچه که باعث این نبردهای فیزیکی و ذهنی (سیاسی و اعتقادی) می شد، همانا رفاه بود. رفاه برای من، قبیله من، کشور من، مردم من.

این بار بازی خطرناکتر از گذشته بود. در گذشته های دور این میل رفاه خواهی می توانست حداقل یک خانواده و یا حداکثر یک کشور دیگر را ویران کند و ساکنانش را از دم تیغ بگذراند تا حمله کنندگان رفاه مند شوند. اما اکنون دیگر بشر می توانست با قدرت ذهن خود ابزاری را پدید آورد که جهانی را در پی رفاه او و آنانی که همراه او هستند به آتش کشد.

اما امروز.

امروز راحت تر از هر زمانی دیگری برای بشر پیشرفت کرده و خردمند می توان ترسیم کرد که رفاه او در گرو رفاه دیگر ساکنان کره زمین است. کافی است که او درک کند، رنجور بودن یک انسان یا نداشتن سواد او به ضرر او در این گوشه دیگر دنیا است. و تلاش کند تا پول را از این چرخه تبادل زندگی حذف کند تا میزان کسب رفاه شرط انسان بودن باشد. آنگاه به راحتی خواهیم دید بند ها از دست و پای ما به آسانی باز خواهد شد. اساطیر به زباله دان تاریخ خواهند پیوست و مرز انسانیت به گستردگی زمین به جای مرزهای کنونی خواهد نشست.

از بقیه دوستان وبلاگ نویس دعوت می کنم در این زمینه نظر خود را بنویسند و در چرخه بازی سهیم گردند.

سبزها ایستاده اند

اکتبر 14, 2009 در 15:30 | نوشته شده در فرهنگ و هنر, اجتماعی, حرف ِعکس, سیاسی | 14 دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

o55

تلنگری بر پیکر رسانه تحت نظارت رهبری

اکتبر 6, 2009 در 07:06 | نوشته شده در فرهنگ و هنر, اجتماعی | 7 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , ,

دیروز باز هم به مدد اجبار چند دقیقه ای را مجبور شدم به صفحه تلویزیون نگاه کنم. از بعد انتصابات شاید این دومین یا سومین باری بود که به اجبار به این پنجره دروغ و نیرنگ می نگریستم.

تلویزیونی که روبرویش نشسته بودم بر روی شبکه خبر تنظیم شده و از بخت بد من انگار قصد داشت به شدت با اعصاب من بازی کند.

یک تیتراژ و آغازینه مسخره.

اگر به این تنگر بزنی چی میشه ؟ اگه به اون بزنی چی میشه ؟ جالب اینجاست که با هدفی که در انتها از این برنامه ایجاد شد این آغازینه مسخره کاملن هماهنگی داشت. خراب کردن!

برنامه اینجور می نمود که انگار قصد دارد تلنگری به انسان بزند و او را آگاه کند. اما تیتراژ مسخره آن همه نشان از ویرانی داشت و از بین بردن نظم موجود.

از تیتراژ که بگذریم. می رسیم به خود برنامه. این قسمت اینگونه بود که کیفی پر از پول در مسیر پیاده رویی قرار داده می شد و واکنش دیگران در مقابل آن به نمایش گذاشته می شد. هدف هم شوخی و خنده نبود. تلنگر زدن بود !

یک زوج کیف را برداشتند و بعد گفتند: داشته اند آن را می برده اند بدهند به پلیس.

بعد فاجعه شروع شد.

یک پسر از همه جا بی خبر آمد و کیف را بداشت و دوربین مثلن می خواست او شناسایی نشود و فقط از پشت او را نشان داد.

آخه آدم های عوضی، ملاهای مکتب نرفته. خر خودتونین. تمام بچه محل ها و فک و فامیل این بینوا که میدونن تیپ و قیافه و قد بالای این بدبخت چه شکلیه و چجوریه.

بعد پسره به سرعت محل را ترک کرد به صورتی که مجبور شدن با موتور دنبال پسره بکنن و بگیرنش.

خب که چی ؟ پسره برد که برد. ابله، تو باید تراول تقلبی توش میذاشتی که نگران عدم بازگشتش نباشی.

این تراول تقلبی باید طوری هم می بود که این بینوا برای حماقتی که مسئول برنامه احمقانه تو کرده بیخود گیر نیافته. یعنی باید  آنقدر تقلبی بودنش واضح می بود که حتی خر هم متوجه بشه به کاهدون زده.

خب بعد رفتند گرفتندش. مثلن صورت طرف را محو کرده بودند و از نمای نزدیک تمام هیکل و نوع لباس طرف را نشون دادند. لابد برای اینکه اگر کسی می تونسته بشناسه و شیر فهم نشده دیگه بتونه بشناسه.

خون داشت از این حماقت اینها خونم را می خورد که خریتشان را کامل کردند.

مجری – گزارشگر ابله برنامه با این بینوا مثلن برای اینکه شناخته نشه از پشت مصاحبه کرد تا ازش اعتراف بگیره کیف مال خودش نبوده و چرا اینکارو کرده ؟

پخش صدای این بیچاره باعث شد، اگر بعضی ها تردید داشتند خودشه یا نه شکشون را به یقین تبدیل کنند که آره، خودشه بابا.

کار به اینجا ختم نشد. در ضمن مصاحبه از پشت سر فیلمبردار …. سعی کرد دو سه نمای نیم رخ هم از پشت بگیره و گرفت.

دیگه تموم شد. عمرن کسی توی آشناهای این بدبخت بوده باشه که نتونشته باشه بشناستش.

خب ماموریت تموم شد و همانطور که در آغازینه آمده بود. یک انسان ویران شد.

به خاطر اشتباهی کوچک او دیگر نمی تواند یک انسان شریف باشد و مثل یک انسان شریف زندگی کند. آبرویش رفته. همه به او به دیده دیگری نگاه می کنند. دزد خطابش می کنند و …. .

به نظر شما چرا باید این انسان دیگر درست زندگی کند ؟ اصلن دیگر می تواند درست زندگی کند ؟

برای درک بهتر این مساله خاطره ایی از دوران کودکی و دبستان را می نویسم.

معلمی داشتیم که اندیشه اش دین محور بود و برای اینکه ما را از تقلب باز دارد، به ما می گفت: تقلب کردن گناه کبیره است. بیان این موضوع باعث شد تا ما بپرسیم که گناه کبیره چیست ؟ و او توضیح داد که گناهیست که قابل بخشش نیست و خدا هر کی مرتکب گناه کبیره بشود را می اندازد در جهنم.

یادمه تا سالیانی که نقش خرد در ذهنم پدیدار نشده بود. هر وقت وسوسه کار اشتباه کودکانه ایی در ذهنم نقش می بست و عقل همان خردی مرا از آن باز می داشت. پیش خودم می گفتم ولش کن بابا، ما که جهنمی هستیم. بذار کیفمون را بکنیم تو این دنیا !

پ . ن : از ادبیات این پست زیاد تعجب نکنید با هر کس باید با زبان خوش سخن گفت تا درک کند.

این حکومت بر هر چه دست گذاشت از میان برفت

اکتبر 1, 2009 در 15:12 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 3 دیدگاه
برچسب‌ها: ,

20

.

30

.

40.

ایستگاه های بی رونق جشن عاطفه ها در بعد از ظهر روز جشن

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.