خاطره دوم / طناب بر گردن فرزند خود یا دیگران ؟!

اکتبر 9, 2010 در 18:49 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

.

گفته بودم که از اعدام خاطرات متفاوتی دارم و قول داده بودم دو خاطره از برخورد خود با تجسم حقیقی این واژه را در گذر زندگی خود بنگارم.

خاطره نخست مربوط به نخستین برخودم با این واژه بود و می‌خواستم خاطره دوم را از آخرین برخودم با این واژه بنویسم. اما دیروز به ناگاه یاد مورد دیگری افتادم که باعث شد تعداد پست‌های خاطرات اعدامی بنده متاسفانه از دو به سه افزایش پیدا کند. البته خاطره از اعدام و برخورد با این واژه شوم انقدر دارم که یتوانم چندین پست بنویسم. اما ترجیح داده‌ام تلخ‌ترین و نابهنجارترین ها بنویسم تا شاید بلرزاند، اندیشه ایی را که هنوز به رسیدن جامعه بهتر از بیراهه اعدام امید دارد.

سالهای ابتدایی دهه شست بود و موج اعدام‌های قاچاقچیان مواد مخدر که سوداگران مرگ نامیده می‌شوند به تازگی به راه افتاده بود. زن و شوهر جوانی که از زمان آغاز زندگی مشترکشان چند ماهی مانده بود که سالگردش برسند، مستاجر یکی از همسایگان ما بودند.

آقای خانه چرثقیل داشت. در همان روزها به ایشان پیشنهاد شده بود که خود و چرثقیلش مجری یکی از مراسم های اعدامی باشد که اتفاقن در نزدیکی محل زندگی ما قرار داشت. از حق نگذریم ایشان در ابتدا بسیار مردد بود در پذیرش این پیشنهاد، اما سرانجام گویا وسوسه پول بر تردیدش چیره گشت و قبول که در اجرای مراسم با چند تن از همکارانش و چرثقیل‌هایشان شرکت کنند. فکر کنم. تعداد اعدامی‌های آن روز 16 یا 17 نفر بودند. کسانی که آن روزها را دیده‌اند خوب به خاطر دارند که در اثر شور انقلابی و تعصبات دینی و کنجکاوی‌های خاص بی منطق بشری این مراسم‌های اعدام با استقبال شدید مردم مواجه می‌شد.

همسر این همسایه ما زنی بود کم سال که شاید به زور هفده یا هجده سال را داشت و از ره آورد نخستین شبهای ازدواجشان جنینی را به زهدان اندر داشت که بیش از دو سوم مسیر رهیافت به زمان تولد را طی کرده بود.

صبح روزی که عصر هنگامش قرار بود مراسم اعدام برگزار شود. به آقای خانه گفته بود که او را با خود به محل اجرای مراسم ببرد تا از نزدیک اجرای مراسم را به چشم خویش ببیند و رفتند.

هنگام اجرای مراسم و در اثر دیدن آن صحنه‌های تکان دهنده حال زن بیچاره دگرگون می‌شود و چون آقا در حال اجرای مراسم بوده نمی‌توانسته محل را ترک کند و هر دو به اجبار مانده بودند تا انتهای مراسم.

آن شب حال آن زن بد و بدتر و به کمک زن‌های همسایه روانه بیمارستان گردید. نتیجه صبح فردا در تمامی محل‌های اطراف پیچید. گویا پدر به جای طناب دار به گردن فرزند دیگران طناب دار را به گردن فرزند خود انداخته بود و کشیده بود.

Advertisements

۱ دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. […] خاطره دوم / طناب بر گردن فرزند خود یا دیگران ؟! […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: