خاطره سوم / اگر با چشمان خودم نمی‌دیدم، باور نمی‌کردم … خواهر رقصان

اکتبر 10, 2010 در 09:01 | نوشته شده در اجتماعی | 6 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

.

گفته بودم خاطره‌ای خواهم نوشت که اگر کس دیگری برایم بازگویش می‌کرد، باور نمی‌کردم.

سال پیش برای پیگیری موردی در یکی از دادسرای تهران منتظر بودم تا نوبت پرونده ما بشود و خدمت قاضی پرونده شرفیاب شویم. چند پرونده جلوتر از ما در نوبت قرار داشت که پیش از ما باید به کار ایشان رسیدگی می‌شد و پرونده‌ای هم که در حال بررسی بود پرونده‌ای بود که موضوع دعوای دو نفر بود که منجر به فوت یکی از آن دو شده بود. از شیوه برخورد طرفین پرونده آشکار بود که اینان از پیش نیز یکدیگر را می‌شناخته‌اند.

خانواده فردی که در اثر ضربه وی دیگری به قتل رسیده بود. خانواده‌ای بود چهار نفره متشکل از پدر و مادر و یک دختر و پسر که همگی به اتفاق سایر بستگان آنجا بودند و در حال التماس به خانواده مقتول و بستگانشان برای عفو قاتل.

متوجه شدم که بر روی رای بدوی و تجدیدنظر پرونده اعتراض شده بود و اکنون جلسه آخر دادگاه برای تائید حکم قاتل پرونده بود. اصرار و التماس خانواده و بستگان قاتل در دل، خویشاوندان مقتول اثر نمی‌کرد و مرغ یکپا داشت و همگی خواستار قصاص قاتل بودند. خواهر قاتل از دامان مادر مقتول آویزان شده بود و خود را در پی او روی زمین می‌کشید و چنان التماس می کرد و گریه و عجز و لابه که حتا دیوارهای مجتمع قضایی هم به گریه افتاده بودند چه رسد به کسانی که در آن فضا حضور داشتند. خواهر چنان می گریست و اصرار و التماس می‌کرد که در دل باقی مراجعین و طرفین پرونده‌های دیگر نیز اثر کرده و برخی برای صحبت کردن با بستگان مقتول پیشقدم شدند و هیچکدام سودی نبخشید.

رای نهایی صادر و دستور اجرای قصاص نگاشته شد. نیازی نیست توصیف کنم حال پدر و مادر قاتل پرونده و ضجه‌های تنها خواهرش را.

هنوز چند پرونده جلوی ما قرار داشت و من باید برای پیگیری کاری تماس تلفنی می گرفتم. ( در مجتمع‌های قضایی اجازه همراه داشتن موبایل را در داخل مجتمع نمی‌دهند.) از مجتمع خارج شدم و رفتم تا با تلفن‌های کارتی جلوی مجتمع کار ضروری خودم را به انجام برسانم.

از چیزی که دیدم و شنیدم در جا خشکم زد. خواهر قاتل را دیدم که از تلفن عمومی آویخته و شنگ و سرمست و بشکن زنان به فردی که آن سوی سیم بود می‌گفت: دیگه تموم شد. رای نهایی را هم دادند. حالا من موندم و تو و پولای بابام … ؟؟؟؟؟ !!!!!!

Advertisements

6 دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. چرا انقدر غلط ویرایشی داری ؟
    رایانشانی چیه دیگه ؟
    من موندم و تو پولای بابام ؟ یا
    من موندم و تو و پولای بابام ؟
    یوزپلنگ:
    درست است.
    سریع نویسی باعث این اشتباه شده است.
    پوزش می خواهم.

  2. خواهر قاتل را دیدم که از تلفن عمومی آویخته و

    منظورت خواهر مقتوله؟
    یوزپلنگ:
    خیر منظور خواهر قاتل است.
    نوشته مبهم نیست رفتار آن خواهر مبهم است.

  3. عجب!!
    واقعا بعضی وقتا آدم کم میاره از این آشفته بازار دنیا
    یوزپلنگ:
    باید به پدید آورنده چنین اجتماع سالمی !!! هزاران درود گفت !

  4. مثل همیشه عالی … واقعن تو در بیان احساس استادی یوزی جان
    متأسفانه من هم از این صحنه ها زیاد دیدم … بخش بزرگی از پرونده های سیستم قضایی قتل و قاچاق مواد مخدره که این ناانسان ها خیال خودشون رو راحت کردن و برای همشون اعدام صادر می کنن
    یوز‍‍پلنگ:
    سپاس لطف شما به بنده زیاد است.
    در ضمن مارشال گرامی کاش حداقل یکی از خاطرات را در پستی بیان کنید.

  5. جل الخالق! یعنی داشت التماس میکرد که یکی از اعضای خانوادش رو اعدام نکنند و بعد که خیالش راحت شد داشت بشکن میزد که طرف قراره اعدام بشه و پولها به خودش و یکی دیگه برسه؟ عجب!!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: