آری او مرده بود پیش از آن که اعدامش کنند

اکتبر 11, 2010 در 18:34 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

.

وبلاگ غرش میزبان خاطره تلخ بازگو شده از ستاره است.

————————

گیج و منگ در خیابان برای خودم، راه می‌رفتم. سرم داغ بود. چشمانم سیاهی می‌رفت. با شوقی خارج از وصف برای مهمانی بی نظیری حاضر شده بودم. ولی حالا …

چند وقتی بود که یکی از دوستان دوران دبیرستان می‌خواست یک مهمانی به یاد روزهای غریب آن سالها بگیرد. ده روز پیش تماس گرفت و قرار آخر هفته را هماهنگ کرد. من هم تمام هفته را با خیال آن مهمانی گذراندم و شب موعود خرسند و شاد و به خود رسیده راهی وعدگاه شدم. بیشتر بچه‌ها را ده سالی می‌شد که ندیده بودم. شبی خاطره انگیز برای همه ما داشت رقم می‌خورد. که ناگاه چشمانم به چشمان آشنایی در گوشه مجلس خورد. زیبا را چند سالی بود که ندیده بودم.

با کنایه حال دوست پسرش را پرسیدم. کمی نگاهم کرد یک نگاه عمیق و سینه سوز و آهسته گفت: علی مرد … ؟!

زیبا و علی زیاد تو سر و کله هم می زدند. تا حالا چند بار به هم زده بودند، انتهای مشکلاتشان هم این بود که زیبا پسر نمی‌خواست و دوست داشت دختر دار شود!

آخرین باری که دیدمش گفته بود فعلن آشتی هستند و بسیار خندیده بود. وقتی زیبا گفت، علی مرد. من فکر کردم منظورش این است که علی برای او مرده و از این جور حرفها … با دست محکم بر شانه‌اش کوبیدم و گفتم: دست بردار … الان می‌گی مرد، فردا باز دلت براش تنگ می شه. چیزی نگفت. اشک در چشمانش حلقه زد از ما جدا و گوشه‌ای خزید.

سمانه که نزدیک ما بود آهسته به من نزدیک شد و آرام در گوشم نجوا کرد: علی در یک نزاع دست جمعی که یک نفر در آن مرده بود به عنوان مجرم اصلی شناخته می‌شود و تنها او را اعدام می‌کنند. نمی‌توانستم روی پایم بایستم.. دنیا دور سرم می‎چرخید. تمام صحنه‌هایی که زیبا و علی را در کنار هم دیده بودم در پیش چشمانم رژه می‌رفت. با دو دست سرم را گرفته بودم و فشار می‌دادم تا این رژه خاطرات در ذهنم متوقف شود.

اندکی که آرام‌تر شدم. بلند شدم و رفتم پیش زیبا. خودش را در آغوشم انداخت و بسیار گریست. گفت: که با هزار خواهش و التماس و پارتی بازی توانسته به زندان برود و ببیندش. می‌گفت: تمام موهای سرش سفید شده بود و چیزی از هیکل تنومندش باقی نمانده بود … . آری او مرده بود پیش از آن که اعدامش کنند.

Advertisements

۱ دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: