فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی … غصت می‌گیره وقتی میدونی و می‌بینی

ژانویه 16, 2011 در 17:23 | نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | ۱ دیدگاه

پای خستمو می‌کشم روی سطح لغزان برف نشسته بر گذرگاه، سعی می کنم تندتر گام بردارم که بتونم توی زمان باقی مانده توی ساندویچی سر راه هم لقمه‌ای بخورم و هم به موقع به سر کار بعدی برسم.

وارد ساندویچی می‌شم. خودم رو روی صندلی مشرف به خیابون جابجا می‌کنم و فر را با یک نگاه سریع می‌کاوم که ببینم چی آماده تره که همون را سفارش بدم. رو به پیرمرد می‎‌کنم که با چشماش انتظارش را برای شنیدن درخواست من به کل وجودم منتقل می‌کنه و میگم یه چیز برگر بده … فقط یه کم سریع تر لطفن …

پیرمرد سریع می‌ره که فر تفتانش را حرارتش را بیشتر کنه و منو زودتر راه بندازه. چشمم به پیاده روست و دارم مردمی که عبور می‌کنند را نگاه می‌کنم و اندیشه‌ام فاصله‌ای دور از این جایی که هستم را تجسم می‌کند.

صدای کودکی رشته افکارم را پاره می‌کند. مامان من ساندویچ می‌خوام … و مادر دست پسرک را می‌گیرد و دنبال خود روی برف‌ها می‌کشد و در همان حال می‌گه بریم برسیم خونه برات ناهار درست می‌کنم … پسرک پاشنه پاهاش را که روی برف کشیده به زمین فشار می‌ده و می‌گه من غذا می‌خوام … همین حالا می‌خوام … ساندویچ …  و می‌زنه زیر گریه و مانتو مادر را می‌گیره می‌کشه سمت خودش مادر لیز می‌خوره و هر دو ولو میشن روی زمین … مادر توی چشمای پسرش نگاه می‌کنه و اونم مستاصل می‌زنه زیر گریه و سر پسرش را می‌گیره تو بغل … موندم چیکار کنم … برم … نرم … چی بگم … صدای گریه هر دو بلندتر میشه … هنوز مرددم و تصمیم نگرفتم که چیکار کنم … اینطور مواقع اگر بخوای کاری کنی باید توی نظر بیاری که شاید حرکتت نتیجه عکس بده و توی این افکار غوطه ورم و پام روی زمین چفت شده و ماهیچه‌هام منقبض مغازه پیرمرد داره دور سرم می‌چرخه. توی همین حالم که یهو یه فرشته با گام‌های بلند از راه می‌رسه … دختر جوون دست مادری که خیلی به نظر نمی‌رسه از خودش بزرگتر باشه را می‌گیره از روی برف بلند می‌کنه و بعد هم پسرک را و می‌شنه و لباس پسرک را با دست از برف پاک می‌کنه و با یه چشمک به مادر میگه منم گشنمه با خاله سه تایی میریم ناهار … به جان خودم نمیدونم حسم را شرح بدم نه به خاطر اینکه دخترک دست دراز کرده بود برای زدودن اشگ از چشم این مادر و کودک نه … همین که این زجر کشنده و این استیصال رفتن و نرفتن را از من دور کرده بود. برای من دنیایی بود.

اومدن تو … دو تا میز اون طرف تر از من نشستن … مادر و دختر یواش یواش شروع می‌کنن پچ پچ که زیاد هم آروم نبود. دخترک میگه من هم مامانم رو زیاد اذیت کردم که حرف عوض شه … اما انگار مادر بینوا می‌خواست از خودش دفاع کنه که انقدر سنگدل نیست که یک ساندویچ نخره برای بچش … مادره گفت: یه لحظه موندم چیکار کنم. براش ساندویچ بخرم یا پولو نگه دارم برای دواهاش … آخه دفعه پیش هم پول کم آوردم و با هزار بدبختی جور کردم … تازه دکترشم ازمون ویزیت نمی‌گیره … و بعضش را می‌شکنه تو گلوش و ادامه میده … معلوم نیست کلن هم چقد می‌مونه … وای … نفرین بر واژه‌هایی که کنار هم تجسم دردند و درد … دوباره همون حس ویرانگر میاد سراغم ساندویچ لعنتی توی دستم را انقدر فشار میدم که احساس می‌کنم دیگه قابل خوردن نیست …. اشتهایی هم نبود دیگه برای خوردنش … دزدکی نگاهی به چهره پسرک می‌کنم و ریسک نمی‌کنم به صورت مادرش هم نگاه کنم. سرم را میارم پایین و روم را بیشتر بر می‌گردونم که کسی صورتم را نبینه …

حالا توی بی شرف بیا و بگو ایران می‌تونه بیشتر از اینها جمعیت داشته باشه

حالا توی بی همه چیز بیا و پول این مردم بدبخت را بده مردم یه جای دیگه دنیا که توی زندگیشون به افتخارمون شیشکی هم نمی‌بندن

حالا بنشین سر سریرت و بگو » ما می‌خواهیم اگر کسی در خانواده‌ای مریض شد، بیش از مریض داری رنج دیگری نداشته باشد. «

حالا بنشید در شورای همین شهر پر نکبت و اندوه و پول این مردم را هبه کنید به لبنان و با وقاحت بگویید. انتظار برادران ما در لبنان از ما بیش از این حرف‌هاست …

کمربند …

ژانویه 2, 2011 در 17:52 | نوشته شده در اجتماعی | 5 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , ,

با اینکه بسیار خسته بودم و خواب آلود از جام بلند شدم که بشینه روی صندلی. چند دقیقه‌ای که گذشت دختر خانمی که اون سمت میله جدا کننده قسمت آقایان و خانم‌های اتوبوس ایستاده بود. رو به من پرسید: آقا چطوری می‌تونم برم بهشت. تا اومدم دهان باز و کنم و چیزی بگم. پیرمرد روشو کرد طرفشو گفت سرخاب سفید آبتو کم کن.  اون برجستگیهاتم بپوشون تا بری بهشت. یه نگاه بهش کردم باز تا اومدم چیزی بگم. پسر جوانی که کنارم ایستاده بود رو به پیرمرد کرد و گفت: دختر به این نازی چشه ؟ و پیرمرد بی درنگ گفت: باید خجالت بکشه …
سرم را تکون دادم و لبخند زدم و رو به پیرمرد گفتم: حاج آقا شما که خودتم اهل دلی. رو بهم کرد و گفت: نخیر من باید بشنوم که بدونم چی تو گوش شماها می‌کنن که به موقع واکنش نشون بدم و نذارم فریبتون بدن … حرفش را بردیم و گفتم  … و ببریدمون بهشت زوری … گفت: بله زوری حتا بیشتر از زور … گفتم: بیشتر از زور ؟! گفت: آره اگر کسی نخواد راه بیاد. باید قلمش خرد بشه که هیچ جا نتونه بره و بیاد.
پسر جوان کنار دستم با لحن آروم و التماس آمیزی گفت: سی ساله دارید زور می‌گید، می‌زنید، می‌کشید، بازم این دنیا جوری نیست که شما می‌خواهید. عیب از روش‌تون نیست ؟
پیرمرد گفت: نخیر. من مطمئنم تو که انقدر گستاخی بابات به جونت کمربند نکشیده. اگر کشیده بود. می‌فمیدی که کمربند آدم به جز حلال نباید وا بشه.
جوانک داغ کرد و گفت: چرا بی حساب میگی پیرمرد، تو اصلن مگه منو می‌شناسی که راجع به رفتارم که نمی‌دونی چیه داری قضاوت می‌کنی ؟ پیرمرد گفت: همین حمایتت از یه فاحشه نشون میده چه لجنی هستی و چطور تربیت نشدی … کار داشت به جاهای باریک می‌کشید از یه طرف پسر جوان داد و بیداد می‌کرد و از طرف دیگه دختر بینوا فریادش با اشگ تو چشماش یکی شده بود.
سعی کردم ضمن آروم کردن اون دو تا به حاج آقای تسبیح به دست یادآوری کنم که طبق شعائر خودش درست نیست به کسانیکه اصلن نمی‌شناسه تهمت ناروا بزنه و این گفتن بی دلیل خودش حد داره و از این حرفا که میدونم گفتنش در اینگونه موارد یاسین به گوش خر خوندنه و بکنند و بگویند هر آنچه می‌خواهند.
به دخترک گفتم دروازه دولت پیاده شه و با مترو بره توپخونه و از اونجا بره خیابون بهشت. گفت: دروازه دولت کجاست. گفتم: هر جا من پیاده شدم پیاده شو.
دروازه دولت پیاده شدم. پسر جوان هم پیاده شد. پیرمد هم پیاده شد. پسر جوان راه خودش را گرفت و رفت. دخترک رفت سمت ایستگاه مترو و پیرمرد تسبیح به دست پشت سرش. با فاصله رفتم دنبالش که یه وقت نخواد رگ امر به معروفش زیادی گل کنه و دختر بینوا سر از منکرات در بیاره بیخودی.
نزدیکتر که شدم دیدم، داره به دختره میگه: خب حروم چرا بیا خودم صیغت می‌کنم یه خونه هم دارم توی اکتابان میریم اونجا شب هم خواستی بمون و …
دختره یهو واستاد و براق تو چشماش نگاه کرد و با صدای بلند گفت: نه حاجی می‌دونی چیه من حلالش بهم نمی‌چسبه … مزه کار به حروم بودنشه برو دنبال یه حلال باز بگرد.
پیرمرد نگاهی به دور و برش کرد و دید مردم دارن نگاش می کنن و اوضاع افتضاحه. راهش را گرفت و تند تند شروع به رفتن کرد. رفتم دنبالش صداش کردم و زدم روی سر شونش … فقط می‌خواستم با حرف آتیشش بزنم. گفتم: میدونی چیه حاجی مشکل کمربند نیست که تو داری … مشکل کمره که نداری … و راهم رو گرفتم و برگشتم … دیدم دختره کنار دیوار تکیه داده و آروم اشگ می‌ریزه … آهسته رد شدم و سرم را پایین انداختم تا اشگ رو تو چشمام نبینه … نمی‌تونستم جلوی اشگم را بگیرم … آخه پشتم و تمام بدنم خیلی درد می‌کرد. انگار همه ضربات کمربند خاطراتشون با هم روی تنم گر گرفته بودند.

فقط خانواده …

ژانویه 1, 2011 در 18:44 | نوشته شده در حرف ِعکس, سیاسی | بیان دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

.

بدون شرح …

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.