کجا می‌رویم ما … ؟ !

فوریه 20, 2011 در 05:34 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 2 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

.

بدون شرح …

نی میشه …

فوریه 12, 2011 در 18:08 | نوشته شده در اجتماعی | بیان دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

روی صندلی بی آر تی جابجا می‌شوم. صبح زود است و هوا سرد. روز نخست هفته است. چهره‌ها درهم و قیافه‌ها روایتگر ناشکیبایی، دور و برم بیشتر مردم سر در گریبان فرو برده‌اند تا از کوتاه زمان رسیدن به مقصد استفاده برده و بر روی صندلی چرتی بزنند.

روبرویم دو پیرمرد نشسته‌اند. هر دو سر و وضع مرتبی دارند. نوع پیرایش چهره و لباسشان نشان می‌دهد که در دو دنیای متفاوت گذر می‌کنند. اما هر دو با بقیه فرق دارند. یعنی نگاهشان با بقیه فرق دارد. یکی را در نگاهش ردی از امید می‌دیدی کم نور … اما بود. و دیگری نگاهش پر انرژی …

پیرمرد دوم رو به یکی دیگر از همسالان خود که در کنار من و روبرویش نشسته بود  و چهره‌ایی گرفته و درهم کشیده داشت، چشم و ابرویی تکان داد و با صدایی که سعی می‌کرد مزاحم دیگران نباشد با لهجه شیرین آذری و صدایی برای جذابتر شدن لزرانش کرده بود خواند: نی میشه …. نی میشه … نی میشه …

پیرمرد روبرویش پیام را گرفت. لبخندی هر چند کوتاه و تلخ بر لبانش نشست و دستی به سرو صورتش کشید. تو گویی می‌خواهد همه افکار و دغدغه‌هایی را که در طول سالیان عمرش در خود انباشته بود با همین حرکت بیرون بریزد و خلاص گردد … اما دستش نا امیدانه پایین آمد و چهره‌اش دوباره درهم رفت. پیرمرد مقابل ما دوباره به او اشاره کرد و باز خواند: نی میشه … نی میشه … نی میشه … و این بار قهقهه خنده پیرمرد کنار دستم بود که بی اختیارش فضا می‌شکافت و نوید رهایی از بند پریشانی اندیشه‌اش حتا برای لحظاتی چند می‌داد.

دو پیرمرد کنار دست هم همکلام شدند و من سراپا جذب گفتگویشان شدم.

پیرمرد اندکی امیدوار پرسید: چند سالته پیرمرد ؟

و پیرمرد پر انرژی گفت: فکر می‌کنی چند سالم باشه پسرم ؟ !

و جواب شنید … ممم فکر کنم 56 یا 57 سالت باشه … گرد سپید حاصل از گذر سالیان عمر بر سر و روی هر دوی آنها نشسته بود. پیرمرد پر انرژی گفت: نه 76 سالمه … من هم جا خوردم … کارت ملیش را از گوشه جیبش کشید بیرون و سند صداقتش را رو کرد … بی اغراق بگم از خود من بسی قبراق تر می‌نمود.

پیرمرد سئوال کننده هم اندکی جا خورده بود. گفت چطوری ؟ گفت هر روز بیشتر مسیرهام را پیاده میرم. و جواب شنید من هم پیاده میرم … اما … و باز هم پیرمرد دوم ادامه داد: فکر نمی‌کنم … و باز خواند ته‌اش اینه نی میشه … نی میشه … نی میشه و هر سه خندیدند و من هم خنده بر لبانم نشست. گفت: بی خیالم تو زندگی هر چی شد خوش. هر چی نشد خوش. زندگی خوش. بی خیاااااااااااااال …

باز ازش پرسید، چقدر سواد داری ؟ گفت: هیچی من اسمم بلد نیستم بنویسم. شما چی ؟ و این بار پیرمرد اندکی امیدوار گفت من سه تا فوق لیسانس دارم. 55 سالمه. با نگاهی جستجوگر خط صورت و پیشانیش را کاویدم. بهش نمی خورد 55 ساله باشه حداقل بهش 65 سال راحت می‌خورد. بعد عکسی از جیبش در آورد و گفت: این مال چهار سال پیشمه قبل از اینکه بیام ایران. به وضوح می توانستی تفاوت آشکاری را ببینی. توی عکس یک مرد 45 یا 46 ساله بهت لبخند می‌زد. پیرمرد پر انرژی ازش پرسید: چیکار می‌کنی ؟ چرا اینجوری شدی پس؟ جواب شنید: خیلی کارا می‌خواستم بکنم. من چهار سال پیش اومدم ایران که از سواد و تخصصم اینجا استفاده کنم. چهار ساله دارم می‌دوم. اما هنوز نتونستم یک کاری را آغاز کنم که بگم کاریه که به درد مملکتم و بقیه می‌خوره. گم شدم توی پیچ و خم مسخره بازی. اما بالاخره یه کاری می‌کنم. یه کاری که به اینهمه دردسر بیارزه …

رو می‌کنم به پیرمرد و یه سئوالی را ازش می‌پرسم که خودمم جوابش را خوب میدونستم. ازش پرسیدم، که بدونه کسایی هستن که بفهمنش و برای کارش و زحمتی که می‌کشه ارج و احترام قائلن: پرسیدم چرا تا حالانتونستید کاری از پیش ببرید ؟ رو بهم کرد و با صدای لرزان خوند … نی میشه … نی میشه …. نی میشه …

فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی … غصت می‌گیره وقتی میدونی و می‌بینی

ژانویه 16, 2011 در 17:23 | نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | ۱ دیدگاه

پای خستمو می‌کشم روی سطح لغزان برف نشسته بر گذرگاه، سعی می کنم تندتر گام بردارم که بتونم توی زمان باقی مانده توی ساندویچی سر راه هم لقمه‌ای بخورم و هم به موقع به سر کار بعدی برسم.

وارد ساندویچی می‌شم. خودم رو روی صندلی مشرف به خیابون جابجا می‌کنم و فر را با یک نگاه سریع می‌کاوم که ببینم چی آماده تره که همون را سفارش بدم. رو به پیرمرد می‎‌کنم که با چشماش انتظارش را برای شنیدن درخواست من به کل وجودم منتقل می‌کنه و میگم یه چیز برگر بده … فقط یه کم سریع تر لطفن …

پیرمرد سریع می‌ره که فر تفتانش را حرارتش را بیشتر کنه و منو زودتر راه بندازه. چشمم به پیاده روست و دارم مردمی که عبور می‌کنند را نگاه می‌کنم و اندیشه‌ام فاصله‌ای دور از این جایی که هستم را تجسم می‌کند.

صدای کودکی رشته افکارم را پاره می‌کند. مامان من ساندویچ می‌خوام … و مادر دست پسرک را می‌گیرد و دنبال خود روی برف‌ها می‌کشد و در همان حال می‌گه بریم برسیم خونه برات ناهار درست می‌کنم … پسرک پاشنه پاهاش را که روی برف کشیده به زمین فشار می‌ده و می‌گه من غذا می‌خوام … همین حالا می‌خوام … ساندویچ …  و می‌زنه زیر گریه و مانتو مادر را می‌گیره می‌کشه سمت خودش مادر لیز می‌خوره و هر دو ولو میشن روی زمین … مادر توی چشمای پسرش نگاه می‌کنه و اونم مستاصل می‌زنه زیر گریه و سر پسرش را می‌گیره تو بغل … موندم چیکار کنم … برم … نرم … چی بگم … صدای گریه هر دو بلندتر میشه … هنوز مرددم و تصمیم نگرفتم که چیکار کنم … اینطور مواقع اگر بخوای کاری کنی باید توی نظر بیاری که شاید حرکتت نتیجه عکس بده و توی این افکار غوطه ورم و پام روی زمین چفت شده و ماهیچه‌هام منقبض مغازه پیرمرد داره دور سرم می‌چرخه. توی همین حالم که یهو یه فرشته با گام‌های بلند از راه می‌رسه … دختر جوون دست مادری که خیلی به نظر نمی‌رسه از خودش بزرگتر باشه را می‌گیره از روی برف بلند می‌کنه و بعد هم پسرک را و می‌شنه و لباس پسرک را با دست از برف پاک می‌کنه و با یه چشمک به مادر میگه منم گشنمه با خاله سه تایی میریم ناهار … به جان خودم نمیدونم حسم را شرح بدم نه به خاطر اینکه دخترک دست دراز کرده بود برای زدودن اشگ از چشم این مادر و کودک نه … همین که این زجر کشنده و این استیصال رفتن و نرفتن را از من دور کرده بود. برای من دنیایی بود.

اومدن تو … دو تا میز اون طرف تر از من نشستن … مادر و دختر یواش یواش شروع می‌کنن پچ پچ که زیاد هم آروم نبود. دخترک میگه من هم مامانم رو زیاد اذیت کردم که حرف عوض شه … اما انگار مادر بینوا می‌خواست از خودش دفاع کنه که انقدر سنگدل نیست که یک ساندویچ نخره برای بچش … مادره گفت: یه لحظه موندم چیکار کنم. براش ساندویچ بخرم یا پولو نگه دارم برای دواهاش … آخه دفعه پیش هم پول کم آوردم و با هزار بدبختی جور کردم … تازه دکترشم ازمون ویزیت نمی‌گیره … و بعضش را می‌شکنه تو گلوش و ادامه میده … معلوم نیست کلن هم چقد می‌مونه … وای … نفرین بر واژه‌هایی که کنار هم تجسم دردند و درد … دوباره همون حس ویرانگر میاد سراغم ساندویچ لعنتی توی دستم را انقدر فشار میدم که احساس می‌کنم دیگه قابل خوردن نیست …. اشتهایی هم نبود دیگه برای خوردنش … دزدکی نگاهی به چهره پسرک می‌کنم و ریسک نمی‌کنم به صورت مادرش هم نگاه کنم. سرم را میارم پایین و روم را بیشتر بر می‌گردونم که کسی صورتم را نبینه …

حالا توی بی شرف بیا و بگو ایران می‌تونه بیشتر از اینها جمعیت داشته باشه

حالا توی بی همه چیز بیا و پول این مردم بدبخت را بده مردم یه جای دیگه دنیا که توی زندگیشون به افتخارمون شیشکی هم نمی‌بندن

حالا بنشین سر سریرت و بگو » ما می‌خواهیم اگر کسی در خانواده‌ای مریض شد، بیش از مریض داری رنج دیگری نداشته باشد. «

حالا بنشید در شورای همین شهر پر نکبت و اندوه و پول این مردم را هبه کنید به لبنان و با وقاحت بگویید. انتظار برادران ما در لبنان از ما بیش از این حرف‌هاست …

کمربند …

ژانویه 2, 2011 در 17:52 | نوشته شده در اجتماعی | 5 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , ,

با اینکه بسیار خسته بودم و خواب آلود از جام بلند شدم که بشینه روی صندلی. چند دقیقه‌ای که گذشت دختر خانمی که اون سمت میله جدا کننده قسمت آقایان و خانم‌های اتوبوس ایستاده بود. رو به من پرسید: آقا چطوری می‌تونم برم بهشت. تا اومدم دهان باز و کنم و چیزی بگم. پیرمرد روشو کرد طرفشو گفت سرخاب سفید آبتو کم کن.  اون برجستگیهاتم بپوشون تا بری بهشت. یه نگاه بهش کردم باز تا اومدم چیزی بگم. پسر جوانی که کنارم ایستاده بود رو به پیرمرد کرد و گفت: دختر به این نازی چشه ؟ و پیرمرد بی درنگ گفت: باید خجالت بکشه …
سرم را تکون دادم و لبخند زدم و رو به پیرمرد گفتم: حاج آقا شما که خودتم اهل دلی. رو بهم کرد و گفت: نخیر من باید بشنوم که بدونم چی تو گوش شماها می‌کنن که به موقع واکنش نشون بدم و نذارم فریبتون بدن … حرفش را بردیم و گفتم  … و ببریدمون بهشت زوری … گفت: بله زوری حتا بیشتر از زور … گفتم: بیشتر از زور ؟! گفت: آره اگر کسی نخواد راه بیاد. باید قلمش خرد بشه که هیچ جا نتونه بره و بیاد.
پسر جوان کنار دستم با لحن آروم و التماس آمیزی گفت: سی ساله دارید زور می‌گید، می‌زنید، می‌کشید، بازم این دنیا جوری نیست که شما می‌خواهید. عیب از روش‌تون نیست ؟
پیرمرد گفت: نخیر. من مطمئنم تو که انقدر گستاخی بابات به جونت کمربند نکشیده. اگر کشیده بود. می‌فمیدی که کمربند آدم به جز حلال نباید وا بشه.
جوانک داغ کرد و گفت: چرا بی حساب میگی پیرمرد، تو اصلن مگه منو می‌شناسی که راجع به رفتارم که نمی‌دونی چیه داری قضاوت می‌کنی ؟ پیرمرد گفت: همین حمایتت از یه فاحشه نشون میده چه لجنی هستی و چطور تربیت نشدی … کار داشت به جاهای باریک می‌کشید از یه طرف پسر جوان داد و بیداد می‌کرد و از طرف دیگه دختر بینوا فریادش با اشگ تو چشماش یکی شده بود.
سعی کردم ضمن آروم کردن اون دو تا به حاج آقای تسبیح به دست یادآوری کنم که طبق شعائر خودش درست نیست به کسانیکه اصلن نمی‌شناسه تهمت ناروا بزنه و این گفتن بی دلیل خودش حد داره و از این حرفا که میدونم گفتنش در اینگونه موارد یاسین به گوش خر خوندنه و بکنند و بگویند هر آنچه می‌خواهند.
به دخترک گفتم دروازه دولت پیاده شه و با مترو بره توپخونه و از اونجا بره خیابون بهشت. گفت: دروازه دولت کجاست. گفتم: هر جا من پیاده شدم پیاده شو.
دروازه دولت پیاده شدم. پسر جوان هم پیاده شد. پیرمد هم پیاده شد. پسر جوان راه خودش را گرفت و رفت. دخترک رفت سمت ایستگاه مترو و پیرمرد تسبیح به دست پشت سرش. با فاصله رفتم دنبالش که یه وقت نخواد رگ امر به معروفش زیادی گل کنه و دختر بینوا سر از منکرات در بیاره بیخودی.
نزدیکتر که شدم دیدم، داره به دختره میگه: خب حروم چرا بیا خودم صیغت می‌کنم یه خونه هم دارم توی اکتابان میریم اونجا شب هم خواستی بمون و …
دختره یهو واستاد و براق تو چشماش نگاه کرد و با صدای بلند گفت: نه حاجی می‌دونی چیه من حلالش بهم نمی‌چسبه … مزه کار به حروم بودنشه برو دنبال یه حلال باز بگرد.
پیرمرد نگاهی به دور و برش کرد و دید مردم دارن نگاش می کنن و اوضاع افتضاحه. راهش را گرفت و تند تند شروع به رفتن کرد. رفتم دنبالش صداش کردم و زدم روی سر شونش … فقط می‌خواستم با حرف آتیشش بزنم. گفتم: میدونی چیه حاجی مشکل کمربند نیست که تو داری … مشکل کمره که نداری … و راهم رو گرفتم و برگشتم … دیدم دختره کنار دیوار تکیه داده و آروم اشگ می‌ریزه … آهسته رد شدم و سرم را پایین انداختم تا اشگ رو تو چشمام نبینه … نمی‌تونستم جلوی اشگم را بگیرم … آخه پشتم و تمام بدنم خیلی درد می‌کرد. انگار همه ضربات کمربند خاطراتشون با هم روی تنم گر گرفته بودند.

مادر باعث افتخار من …

دسامبر 26, 2010 در 05:32 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

مادرم عرزشی نیست. اما یک زن با گرایشات شدیدن مذهبیه … براش تعریف می‌کنم که دیشب را با استرس اعدام یک زندانی سیاسی سر کردیم. کلی خوشحال شد از عدم اعدامش و گفت: چرا بهش نگفتم تا شب بشینه و دعا کنه بلکمن از حکم اعدامش بگذرن و بعد برام میگه چند وقت پیشم توی روزنامه خوندم که پدر و مادر یک پسر که بچشون تو کودکی سر پاک کن با یه بچه دیگه درگیر شده و توی دعوا کشته شده بود … بعد رسیدن به سن هجده سالگی کودک دیروز تن به رضایت نداده بودند و با هم صندلی را از زیر پای کودک دیروز کشیده بودند. میگه خیلی گریه کردم. به اینها هم میشه گفت پدر و مادر خاک بر سرشون … حالا اگر بچه تو زده بود بچه اونا را کشته بود چی بازم راضی می‌شد دلت بچتو اعدام کنن. بعد هم یه چیزی گفت که خودمم حیرت کردم که این حرف را از دهان مادرم شنیدم. گفت من حتا با اعدام این زن قاتل قزوینی هم مخالف بودم. اصلن اعدام درست نیست. خیلی لذت بردم. باورتون نمیشه حتا وقتی حرفمون به سر قطع دست و مجرم پرونده اسید پاشی رسید که این روزا نقل صفحات روزنامه‌هاست. مادرم آرزو کرد که این حکم‌ها دیگه اجرا نشن.

اخراج در سدم ثانیه

دسامبر 14, 2010 در 15:49 | نوشته شده در اجتماعی | 4 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

یکی یکی گزینه‌های پاسخ را می‌خوند و می‌اومد پایین و یک هو عین برق گرفته‌ها از جا بلند شد و دستش را کوبید رو میز که … مذهب خط تیره … مگه میشه ؟

هیچی نگفتم نگاهم را دوختم به چشماش که ازش خشم می‌بارید … ادامه داد … چطور خط تیره گذاشتی … گفتم: برای اینکه اعتقادی به هیچ دینی ندارم.

دستاش را دوباره روی میز کوبید و گفت: نمیشه … اولن که مگه میشه که یکی به هیچ دینی معتقد نباشه ؟ !!! دومن چطور جرات کردی ؟ … نمی‌گی میدم پدرت را در بیارن …

لبخند زدم و گفتم: نخست آنکه بله می‌شود. چرا نشود ؟ دنیا به غیر از نوک دماغ شما جا برای دیدن بسیار دارد و دوم آنکه بیشتر از این می‌خواین پدرمون را دربیارین ؟ چطوری ؟ ممکنه کلن ؟

انگار تو تله گیر افتاده باشه. دور خودش می‌پیچید. همین دو دقیقه پیش گفته بود معاون شرکت در نبود من از استخدام و کار شما راضیه و امیدورام سالهای سال کنار هم به خوبی کار کنیم.

یهو برگشت طرف من و انگار که می‌خواست یه زخم کاری و غیرقابل جبران بزنه و با صدای نسبتن بلندی گفت: من نمی‌تونم یه آدم نجست را به عنوان کارمند تو شرکتم تحمل کنم … دستش برام رو بود. نتونستم جلوی خنده‌ام را بگیرم … بلند بلند خندیدم و گفتم: حاجی … خودت بیخودی عصبی نکن … ببین نجاست به اون مفهومی که تو توی کلت جا افتاده برای کسی درد آوره که اون مفهوم را قبول داره … حالا تا صبح بشین به من بگو نجست. دور هم می‌خندیم فقط.

سرش را بلند کرد و گفت: برو نبینمت برو از جلوی جشمام. می‌دونستم باید برم چون جلوی چشمش مثل آیینه دق بودم. آیینه شکست تمام عیارش. نتونست منو بشکنه. نه با پول … نه با تحقیر … خرد واره رهاش کردم و اومدم بیرون تا توی دنیای حقیر خودش دست و پا بزنه … تا روزی که همین تردید کوچیک مغز جامدش را تکون بده و شاید بتونه کمی فکر کنه.

اینم بگم که حاج آقا که تازه از حج تشریف آورده بودند یادشون رفت این حقوق دوازده روز کار ما را پرداخت کنند.

 

یک بازی وبلاگی عملی / سفره نذری یا سفره خود نمابندون ؟

دسامبر 1, 2010 در 20:06 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , ,

خانه و خانواده‌ای را فکر نکنم در ایران بتوان یافت که در دوره‌ای یا هماره در آن حداقل سالی یک بار و با فرا رسیدن مناسبتی مذهبی سفره‌ای به نام سفره‌ی نذری در آن گشوده نشود.

این نذری دادن و نذر کردن، ریشه‌ مذهبی‌ آن چنین است که معتقدین به خدا و پیامبران و … هنگام تنگ روزی یا تنگ دستی دست به سوی آسمان برده و گشایش امر خویش را از پروردگارشان جویا می‌شوند و پیمان می‌بندند که در صورت بر آورده شدن درخواستشان پیمان خویش را به انجام رسانند.

ریشه نذر کردن را هم نباید در ادیان آسمانی جست که زیرا بسیار پیش از پیدایش خدای نادیده، خدایان بسیاری در فرض بشر برای تکیه زدن بر مسند قدرت برتر جهان در ذهن وی آفریده شدند و بشر نذورات و هدایای خویش را در پای این خدایان که دامنه‌اشان از خورشید و ماه و کوسه و نهنگ گرفته تا چوب و سنگ و … گسترش می‌یافت، می‌نهاد تا به هنگام تنگی و دشواری زندگی دست توانای او کار فروبسته‌اشان را چاره ‌کند.

کوتاه سخن آنکه با پیدایش خدایان نادیده و ادیان جدید و به فراخور تکامل ذهن و اندیشه بشر و تغییر حالت او از یک دگم اندیش به اندکی منطق نگری و رهیافت ایده‌های نوینی که پایه‌های علوم انسانی را بر دوش گرفتند. بشر به جای ریختن دستاورد دسترنج خویش به پای بتان و در واقع به شکم متولیان معابد، فقر را پدیده مذموم می‌دانست و یاری به مستمند را جزء کردار نیک که او را در پیشگاه خداوندگارش مقرب تر می‌نمود و چنین شد که سنت نذر کردن و نذر دادن پدید آمد.

در ابتدای این پدیده همانطور که شرحش رفت. متدینین به هنگام نیاز دست به سوی پروردگار خویش فرا برده و از او یای می‌خواستند و با خدای خویش پیمان می‌بستند که اگر گره از کارشان باز شود به تناسب ثروت خود و با بخشش بخشی از آن به صورت نقدی و یا به گونه‌ای ویژه، گره از کار فرو بسته نیازمندی باز کنند.

اما در طول زمان این پدیده نیز از حال پیشین خویش خارج شد و آنچنان که امروزه می‌بینیم سفره نشینان سفره‌های نذر، جمعی هستند که نه تنها نیازمند آن لقمه و نذر ادا شده نیستند که خود می‌توانند جمعی را از بلای فقر در صورت تمایل برهانند. اکنون این سفره‌های نذر بیش از آنکه پیمان بین بنده و ایزد باشد. پیمان بین هم کشیانی است که از بسیاری خوردن و رفاه رو به موت هستند نه نیاز.

برای تغییر این حال و سنت بدگون گشته باید از خود آغاز کرد. به همین دلیل طرح یک بازی وبلاگی در ذهنم آمد. چنین که هر کس که در بین ما پیمانی بسته برای رفع مشکلش تا نذری ادا کند به جای آنکه سفره‌اش را در پای کسانی پهن کند که این بخشش تنها ذخایر چربی گرداگرد اندام ایشان را حجیم‌تر می‌کند. با دست خویش این امکان را فراهم کند تا نیازمندی واقعی از گره باز شده از کار وی خرسند گردد، نه جمعی پیل واره. دور نیستند از ما نیازمندان واقعی کافیست به یاد آوریم، که اگر امروز چنین نکردی فردا نیز در پای اخباری چنین هرگز رسم زنجموره پیشه نکن که تو خود یکی از کسانی هستی که می‌بایست از این حال و وقوعش جلوگیری می‌کردی.

این بازی به جای نوشتن بازی عمل کردن است. کافیست هر کسی بنویسد که نذر خود را چگونه می‌خواهد زین پس ادا کند و یا آنکه بنویسد که چگونه با شرح و توضیح موفق شده ذهن اطرافیانش را روشن کند که به جای برگزاری مجلس خود نمابندان. نیاز، نیازمند واقعی را برطرف سازند.

 

از سایر دوستان در خواست می‌کنم بنگارند از دنیای بهتری که می‌سازند و یا تلاش می‌کنند که با هدایت دست دیگرا بسازند.

به عمل کار برآید …

نوامبر 5, 2010 در 13:17 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس, سیاسی | 2 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

عکس سمت چپ را چند وقت پیش در اینجا فید کردم. چند روز پیش اتفاقی چشمم به پشت جلد دفترچه بیمه یک نفر افتاد. و دیدم با فید کردن تنهای عکس سمت چپ به هیچ عنوان حق مطلب ادا نمی‌شود. بالاخره هر چی باشه بر و بچ ارزشی خوب یادشونه که با این مصراع چه چماقی درست کرده بودند و تو سر و کله بر و بچ دوم خرداد می‌زدند «به عمل کار برآید به سنخدانی نیست» …

.

وای از سطحی نگری … / جناب آقای خامنه‌ای جدن فکر می‌کنید که حکومت واکسینه شد ؟

نوامبر 4, 2010 در 07:09 | نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | بیان دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

چند وقتی به دلیل مشکلات بسیار و پیچیده شدن زندگی حتا به دور گردنم زیاد در نت حضور نداشتم و به همین دلیل ندیدم که در مورد سخنان آقای خامنه‌ای در قم چه کسی چه چیزی نوشته است. اما از حضور کمرنگ در فرندفید و بالاترین حس کردم که همه اصل را رها کرده‌اند و فرع ماجرا چسبیده‌اند و انگار به قول خودشان گافی از سخنان ایشان گرفته و می‌توانند با گسترش بازگو کردن آن چماقی از آن بتراشند که توسط دست ملت بر فرق ایشان کوبیده شود ! ؟ یعنی این دوستان فکر کرده‌اند میکروب خطاب شدن بخش گسترده‌ای از مردم ایران زمین واکنشی بیش از کشته شدن فرزندانش را به همراه خواهد داشت !؟ بگذریم.

جناب آقای خامنه‌ای در قم گفته‌اند: فتنه سال 88 نظام و انقلاب را واکسینه کرد.

برای بررسی این جمله باید دید چه پیش زمینه‌ای در ذهن ایشان موجود بوده یا به وجود آورده‌اند که حاصل چنین جمله‌ای شده است.

در تمامی چپره‌ها(جوامع) و در هر چند دوره و بازه زمانی که شامل گذر یک یا چند نسل است و بسته به بستر ایجادی و پیشرفت لایه‌های لایه‌های مختلف چپره به یکباره و یا آرام ِ محسوس عادات، نوع زندگی، سئوال‌های و پاسخ‌های مربوط به چپره و چپره شناسی در بازه کلان نگری، … و مهم تر از همه نظام ‌های سیاسی بسته و تمامیت خواه دستخوش دگرگونی می‌شوند.

در این میان دگرگونی در ساختار سیاسی یا دگرگونی در ساختار نظام حاکم مهمترین تحولی است که در میان چپره رخ می‌نماید. حال این دگرگونی به صورت کلی در نظر گرفته شود، مثل فروپاشی یک نظام سیاسی و یا به صورت جزیی مثل جابجا کردن چند مهره و یا اصلاح شیوه و روشی ناکارآمد که هدف در این میان خوابانیدن موج تغییرخواهی به وجود آمده در میان چپره  است. هر چند که این تغیبرات به صورت ظاهری و فرمالیته روی دهد تجربه ثابت کرده است که بخشی از چپره معترضین را خاموش خواهد کرد.

در جریان اتفاقات پس از انتصابات سال 88 حکومت به نرمی و در حاشیه‌ای کم سر و صدا رهیافت دوم را در سطح میانی خود به کار بست تا راه را برای آنان که عافیت اندیشند و با اندک تغییری دل خود را خوش کرده و با دست خویش بر فرق خویش شیره می‌مالند هموار نماید. این گروه که تمام همشان غم همان موقیعتی بود که گویا تصور می‌کردند کنون از دست خواهد رفت، با این تغییرات جزیی دریافتند که حکومت اگر گوشتان را هم بخورد استخوانشان را دور نخواهد انداخت که خود فرزند همین انقلاب و یا پدیده آورنده آنند. اما در ذهن آنکه در صدر بر مصدر امور نشسته است بهتر از من شما آشکار است که از ایشان او و سیستم حکومتی اش را گزندی نخواهد رسید به جد.

دغدغه حکومت از ابتدا هم مهره‌های وامدار خودش نبود که پیش از این نیز حکم حکومتی را پذیرفته بودند و آشکار می‌گفتند آنجا که پای اسلام در میان باشد به دامان حکومت بازخواهند گشت که نبود محوریت اسلام در سیاست نبود همه ایشان است، نه یک شخص و یک شیوه.

آنچه ذهن حکومت را در میانه اتفاقات سال گذشته پریشان کرده بود. موجی بود که از میان چپره ایران و به نام ایرانی بودن برخاسته و بانگ آزادی خواهی سر داده بود. موجی که محوریت بستر اندیشه‌اش ایران و به سازی حال و آینده ایران زمین بوده است و می‌باشد.

این دو تفکر که یکی بر صدر حاکمیت نشسته و دیگری در دل چپره جاریست در حوادث سال گذشته پنجه در پنجه مچ انداختند و برخی را گمان بر اینست که دست حاکمیت خراش افتاد از تیغ نشانده شده بر عرصه این نبرد و برخی دیگر بر  عقیده‌ای دیگرند و می‌گویند که لختی درنگ از سوی حاکمیت و یا همتی بیش از سوی معترضان دست نشسته بر تیغ شکست را که زخمی کاری بر آن وارد شده از دامان ایران زمین می‌زدود.

داعیان خراش نشسته بر دست حکومت چنین می‌پندارند و ترویج می کنند که حاصل این زخم سطحی ورود تفکر ایرانی مداری به میدان مبارزه با تمام هم خویش صورت گرفته و نتوانسته از از پس مقابله حکومت با موج خود برآید و شکسته  و زار و در هم فرو نشسته و سر خورده بی خطری خویش را نظاره می‌کند و با توجه به اینکه این تمام همیت نسل حاضر بوده است. نظام سیاسی و هیات حاکمه‌اش را در برابر این گزند رسیده واکسینه شده پنداشته و تا مدت واکسیناسیون بعدی (ظهور نسل بعدی معترضان) آن را مقاوم گشته می‌پندارند.

از دیگر سو چپره شناسان خبره که چپره ایرانی را به دلیل غیرقابل پیش بینی بودنش همیشه تهدیدی برای نظام‌های سیاسی مستقر در اریکه قدرت می‌بینند. این بار علاوه بر غیر قابل پیش بینی بودن چپره ایرانی این نکته را دلیل استوار نبودن پایه‌های حکومت می‌پندارند که موج برخاسته در سال گذشته تغییر ماهیت داده و چونان آتش زیر خاکستر در انتظار آتشفشانی دیگر است. قدرت لامسه قویی نمی‌خواهد. دست بر روی خاکستر وقایع سال گذشته که بگذاری از هرم آتش نهان خواهی فهمید که این آتش چندان به عمق نرفته و درست زیر پوست وقایع در انتظار خیزش است.

آری او مرده بود پیش از آن که اعدامش کنند

اکتبر 11, 2010 در 18:34 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

.

وبلاگ غرش میزبان خاطره تلخ بازگو شده از ستاره است.

————————

گیج و منگ در خیابان برای خودم، راه می‌رفتم. سرم داغ بود. چشمانم سیاهی می‌رفت. با شوقی خارج از وصف برای مهمانی بی نظیری حاضر شده بودم. ولی حالا …

چند وقتی بود که یکی از دوستان دوران دبیرستان می‌خواست یک مهمانی به یاد روزهای غریب آن سالها بگیرد. ده روز پیش تماس گرفت و قرار آخر هفته را هماهنگ کرد. من هم تمام هفته را با خیال آن مهمانی گذراندم و شب موعود خرسند و شاد و به خود رسیده راهی وعدگاه شدم. بیشتر بچه‌ها را ده سالی می‌شد که ندیده بودم. شبی خاطره انگیز برای همه ما داشت رقم می‌خورد. که ناگاه چشمانم به چشمان آشنایی در گوشه مجلس خورد. زیبا را چند سالی بود که ندیده بودم.

با کنایه حال دوست پسرش را پرسیدم. کمی نگاهم کرد یک نگاه عمیق و سینه سوز و آهسته گفت: علی مرد … ؟!

زیبا و علی زیاد تو سر و کله هم می زدند. تا حالا چند بار به هم زده بودند، انتهای مشکلاتشان هم این بود که زیبا پسر نمی‌خواست و دوست داشت دختر دار شود!

آخرین باری که دیدمش گفته بود فعلن آشتی هستند و بسیار خندیده بود. وقتی زیبا گفت، علی مرد. من فکر کردم منظورش این است که علی برای او مرده و از این جور حرفها … با دست محکم بر شانه‌اش کوبیدم و گفتم: دست بردار … الان می‌گی مرد، فردا باز دلت براش تنگ می شه. چیزی نگفت. اشک در چشمانش حلقه زد از ما جدا و گوشه‌ای خزید.

سمانه که نزدیک ما بود آهسته به من نزدیک شد و آرام در گوشم نجوا کرد: علی در یک نزاع دست جمعی که یک نفر در آن مرده بود به عنوان مجرم اصلی شناخته می‌شود و تنها او را اعدام می‌کنند. نمی‌توانستم روی پایم بایستم.. دنیا دور سرم می‎چرخید. تمام صحنه‌هایی که زیبا و علی را در کنار هم دیده بودم در پیش چشمانم رژه می‌رفت. با دو دست سرم را گرفته بودم و فشار می‌دادم تا این رژه خاطرات در ذهنم متوقف شود.

اندکی که آرام‌تر شدم. بلند شدم و رفتم پیش زیبا. خودش را در آغوشم انداخت و بسیار گریست. گفت: که با هزار خواهش و التماس و پارتی بازی توانسته به زندان برود و ببیندش. می‌گفت: تمام موهای سرش سفید شده بود و چیزی از هیکل تنومندش باقی نمانده بود … . آری او مرده بود پیش از آن که اعدامش کنند.

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.