کجا می‌رویم ما … ؟ !

فوریه 20, 2011 در 05:34 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 2 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

.

بدون شرح …

مادر باعث افتخار من …

دسامبر 26, 2010 در 05:32 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

مادرم عرزشی نیست. اما یک زن با گرایشات شدیدن مذهبیه … براش تعریف می‌کنم که دیشب را با استرس اعدام یک زندانی سیاسی سر کردیم. کلی خوشحال شد از عدم اعدامش و گفت: چرا بهش نگفتم تا شب بشینه و دعا کنه بلکمن از حکم اعدامش بگذرن و بعد برام میگه چند وقت پیشم توی روزنامه خوندم که پدر و مادر یک پسر که بچشون تو کودکی سر پاک کن با یه بچه دیگه درگیر شده و توی دعوا کشته شده بود … بعد رسیدن به سن هجده سالگی کودک دیروز تن به رضایت نداده بودند و با هم صندلی را از زیر پای کودک دیروز کشیده بودند. میگه خیلی گریه کردم. به اینها هم میشه گفت پدر و مادر خاک بر سرشون … حالا اگر بچه تو زده بود بچه اونا را کشته بود چی بازم راضی می‌شد دلت بچتو اعدام کنن. بعد هم یه چیزی گفت که خودمم حیرت کردم که این حرف را از دهان مادرم شنیدم. گفت من حتا با اعدام این زن قاتل قزوینی هم مخالف بودم. اصلن اعدام درست نیست. خیلی لذت بردم. باورتون نمیشه حتا وقتی حرفمون به سر قطع دست و مجرم پرونده اسید پاشی رسید که این روزا نقل صفحات روزنامه‌هاست. مادرم آرزو کرد که این حکم‌ها دیگه اجرا نشن.

آری او مرده بود پیش از آن که اعدامش کنند

اکتبر 11, 2010 در 18:34 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

.

وبلاگ غرش میزبان خاطره تلخ بازگو شده از ستاره است.

————————

گیج و منگ در خیابان برای خودم، راه می‌رفتم. سرم داغ بود. چشمانم سیاهی می‌رفت. با شوقی خارج از وصف برای مهمانی بی نظیری حاضر شده بودم. ولی حالا …

چند وقتی بود که یکی از دوستان دوران دبیرستان می‌خواست یک مهمانی به یاد روزهای غریب آن سالها بگیرد. ده روز پیش تماس گرفت و قرار آخر هفته را هماهنگ کرد. من هم تمام هفته را با خیال آن مهمانی گذراندم و شب موعود خرسند و شاد و به خود رسیده راهی وعدگاه شدم. بیشتر بچه‌ها را ده سالی می‌شد که ندیده بودم. شبی خاطره انگیز برای همه ما داشت رقم می‌خورد. که ناگاه چشمانم به چشمان آشنایی در گوشه مجلس خورد. زیبا را چند سالی بود که ندیده بودم.

با کنایه حال دوست پسرش را پرسیدم. کمی نگاهم کرد یک نگاه عمیق و سینه سوز و آهسته گفت: علی مرد … ؟!

زیبا و علی زیاد تو سر و کله هم می زدند. تا حالا چند بار به هم زده بودند، انتهای مشکلاتشان هم این بود که زیبا پسر نمی‌خواست و دوست داشت دختر دار شود!

آخرین باری که دیدمش گفته بود فعلن آشتی هستند و بسیار خندیده بود. وقتی زیبا گفت، علی مرد. من فکر کردم منظورش این است که علی برای او مرده و از این جور حرفها … با دست محکم بر شانه‌اش کوبیدم و گفتم: دست بردار … الان می‌گی مرد، فردا باز دلت براش تنگ می شه. چیزی نگفت. اشک در چشمانش حلقه زد از ما جدا و گوشه‌ای خزید.

سمانه که نزدیک ما بود آهسته به من نزدیک شد و آرام در گوشم نجوا کرد: علی در یک نزاع دست جمعی که یک نفر در آن مرده بود به عنوان مجرم اصلی شناخته می‌شود و تنها او را اعدام می‌کنند. نمی‌توانستم روی پایم بایستم.. دنیا دور سرم می‎چرخید. تمام صحنه‌هایی که زیبا و علی را در کنار هم دیده بودم در پیش چشمانم رژه می‌رفت. با دو دست سرم را گرفته بودم و فشار می‌دادم تا این رژه خاطرات در ذهنم متوقف شود.

اندکی که آرام‌تر شدم. بلند شدم و رفتم پیش زیبا. خودش را در آغوشم انداخت و بسیار گریست. گفت: که با هزار خواهش و التماس و پارتی بازی توانسته به زندان برود و ببیندش. می‌گفت: تمام موهای سرش سفید شده بود و چیزی از هیکل تنومندش باقی نمانده بود … . آری او مرده بود پیش از آن که اعدامش کنند.

خاطره سوم / اگر با چشمان خودم نمی‌دیدم، باور نمی‌کردم … خواهر رقصان

اکتبر 10, 2010 در 09:01 | نوشته شده در اجتماعی | 6 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

.

گفته بودم خاطره‌ای خواهم نوشت که اگر کس دیگری برایم بازگویش می‌کرد، باور نمی‌کردم.

سال پیش برای پیگیری موردی در یکی از دادسرای تهران منتظر بودم تا نوبت پرونده ما بشود و خدمت قاضی پرونده شرفیاب شویم. چند پرونده جلوتر از ما در نوبت قرار داشت که پیش از ما باید به کار ایشان رسیدگی می‌شد و پرونده‌ای هم که در حال بررسی بود پرونده‌ای بود که موضوع دعوای دو نفر بود که منجر به فوت یکی از آن دو شده بود. از شیوه برخورد طرفین پرونده آشکار بود که اینان از پیش نیز یکدیگر را می‌شناخته‌اند.

خانواده فردی که در اثر ضربه وی دیگری به قتل رسیده بود. خانواده‌ای بود چهار نفره متشکل از پدر و مادر و یک دختر و پسر که همگی به اتفاق سایر بستگان آنجا بودند و در حال التماس به خانواده مقتول و بستگانشان برای عفو قاتل.

متوجه شدم که بر روی رای بدوی و تجدیدنظر پرونده اعتراض شده بود و اکنون جلسه آخر دادگاه برای تائید حکم قاتل پرونده بود. اصرار و التماس خانواده و بستگان قاتل در دل، خویشاوندان مقتول اثر نمی‌کرد و مرغ یکپا داشت و همگی خواستار قصاص قاتل بودند. خواهر قاتل از دامان مادر مقتول آویزان شده بود و خود را در پی او روی زمین می‌کشید و چنان التماس می کرد و گریه و عجز و لابه که حتا دیوارهای مجتمع قضایی هم به گریه افتاده بودند چه رسد به کسانی که در آن فضا حضور داشتند. خواهر چنان می گریست و اصرار و التماس می‌کرد که در دل باقی مراجعین و طرفین پرونده‌های دیگر نیز اثر کرده و برخی برای صحبت کردن با بستگان مقتول پیشقدم شدند و هیچکدام سودی نبخشید.

رای نهایی صادر و دستور اجرای قصاص نگاشته شد. نیازی نیست توصیف کنم حال پدر و مادر قاتل پرونده و ضجه‌های تنها خواهرش را.

هنوز چند پرونده جلوی ما قرار داشت و من باید برای پیگیری کاری تماس تلفنی می گرفتم. ( در مجتمع‌های قضایی اجازه همراه داشتن موبایل را در داخل مجتمع نمی‌دهند.) از مجتمع خارج شدم و رفتم تا با تلفن‌های کارتی جلوی مجتمع کار ضروری خودم را به انجام برسانم.

از چیزی که دیدم و شنیدم در جا خشکم زد. خواهر قاتل را دیدم که از تلفن عمومی آویخته و شنگ و سرمست و بشکن زنان به فردی که آن سوی سیم بود می‌گفت: دیگه تموم شد. رای نهایی را هم دادند. حالا من موندم و تو و پولای بابام … ؟؟؟؟؟ !!!!!!

آرزوی برگرداندن آن چهارپایه ی چوبی فرسوده، برگرداندن یک زندگی

اکتبر 10, 2010 در 05:32 | نوشته شده در اجتماعی | بیان دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

.

وبلاگ اینجانب میزبان دست نوشته  بلک رز برای بازی وبلاگی نه به اعدام، گشته است. با هم می خوانمیش.

———————————-

یک چهارپایه ی فرسوده ی چوبی، یک جفت پوتین، یک جفت پای برهنه، یک ضربه … لرزش پاهای برهنه در هوا و صدای خِرخِر … دستهای کودکانه ام میخواست بی پروا چهارپایه ی چوبی را به زیر پاهای برهنه برگرداند … با تمام کودکی میدانستم که این فاصله نوید بخش یک زندگی دوباره است … بچه هایی که دوباره پدر یا مادرشان را میبینند و در آغوش میکشند … زنی یا مردی که دوباره همسرش را در کنارش دارد و پدر و مادری که فرزندشان را، با تمام وجود میخواستم با برگرداندن آن چهارپایه ی چوبی تمام اینها را به فرزند، همسر، و والدین بازگردانم … تمام خاطره ی کودکانه ی من از اعدام برگرداندن آن چهارپایه بود … برگرداندن آن چهارپایه ی چوبی فرسوده، برگرداندن یک زندگی.

خاطره دوم / طناب بر گردن فرزند خود یا دیگران ؟!

اکتبر 9, 2010 در 18:49 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

.

گفته بودم که از اعدام خاطرات متفاوتی دارم و قول داده بودم دو خاطره از برخورد خود با تجسم حقیقی این واژه را در گذر زندگی خود بنگارم.

خاطره نخست مربوط به نخستین برخودم با این واژه بود و می‌خواستم خاطره دوم را از آخرین برخودم با این واژه بنویسم. اما دیروز به ناگاه یاد مورد دیگری افتادم که باعث شد تعداد پست‌های خاطرات اعدامی بنده متاسفانه از دو به سه افزایش پیدا کند. البته خاطره از اعدام و برخورد با این واژه شوم انقدر دارم که یتوانم چندین پست بنویسم. اما ترجیح داده‌ام تلخ‌ترین و نابهنجارترین ها بنویسم تا شاید بلرزاند، اندیشه ایی را که هنوز به رسیدن جامعه بهتر از بیراهه اعدام امید دارد.

سالهای ابتدایی دهه شست بود و موج اعدام‌های قاچاقچیان مواد مخدر که سوداگران مرگ نامیده می‌شوند به تازگی به راه افتاده بود. زن و شوهر جوانی که از زمان آغاز زندگی مشترکشان چند ماهی مانده بود که سالگردش برسند، مستاجر یکی از همسایگان ما بودند.

آقای خانه چرثقیل داشت. در همان روزها به ایشان پیشنهاد شده بود که خود و چرثقیلش مجری یکی از مراسم های اعدامی باشد که اتفاقن در نزدیکی محل زندگی ما قرار داشت. از حق نگذریم ایشان در ابتدا بسیار مردد بود در پذیرش این پیشنهاد، اما سرانجام گویا وسوسه پول بر تردیدش چیره گشت و قبول که در اجرای مراسم با چند تن از همکارانش و چرثقیل‌هایشان شرکت کنند. فکر کنم. تعداد اعدامی‌های آن روز 16 یا 17 نفر بودند. کسانی که آن روزها را دیده‌اند خوب به خاطر دارند که در اثر شور انقلابی و تعصبات دینی و کنجکاوی‌های خاص بی منطق بشری این مراسم‌های اعدام با استقبال شدید مردم مواجه می‌شد.

همسر این همسایه ما زنی بود کم سال که شاید به زور هفده یا هجده سال را داشت و از ره آورد نخستین شبهای ازدواجشان جنینی را به زهدان اندر داشت که بیش از دو سوم مسیر رهیافت به زمان تولد را طی کرده بود.

صبح روزی که عصر هنگامش قرار بود مراسم اعدام برگزار شود. به آقای خانه گفته بود که او را با خود به محل اجرای مراسم ببرد تا از نزدیک اجرای مراسم را به چشم خویش ببیند و رفتند.

هنگام اجرای مراسم و در اثر دیدن آن صحنه‌های تکان دهنده حال زن بیچاره دگرگون می‌شود و چون آقا در حال اجرای مراسم بوده نمی‌توانسته محل را ترک کند و هر دو به اجبار مانده بودند تا انتهای مراسم.

آن شب حال آن زن بد و بدتر و به کمک زن‌های همسایه روانه بیمارستان گردید. نتیجه صبح فردا در تمامی محل‌های اطراف پیچید. گویا پدر به جای طناب دار به گردن فرزند دیگران طناب دار را به گردن فرزند خود انداخته بود و کشیده بود.

مجازات مرگ را از قوانین حذف کنید

اکتبر 8, 2010 در 22:27 | نوشته شده در اجتماعی | 2 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , ,

.

این هم مطلب دوست گرامی بنده فرزام که وبلاگ اینجانب میزبان دست نوشته ایشان است.

———————————-

بی شک ابتدایی ترین حق انسان، حق حیات است و سایر حقوق بشر بر حیات او تعریف می شوند. همین یک گزاره کافی است تا بتوان با قاطعیت گفت هیچ کس حق سلب حیات هیچ انسانی را ولو به واسطه قانون ندارد. قانونی بودن مجازات مرگ به این مجازات مشروعیت نمی بخشد بلکه برعکس، مشروعیت قانون را زیر سوال می برد، زیرا قانون باید به گونه ای تدوین شده باشد که ناقض حقوق بشر نباشد. همانطور که اگر در قانون حق خوراک از انسان سلب شود ایراد را باید در قانون جستجو کرد نه در انسان. حتی رای اکثریت مردم به وجود مجازات مرگ در قانون این مجازات را مشروع نمی کند همانطور که سایر حقوق بشر به واسطه رای مردم تعیین نشده اند(و به واسطه رای مردم هم ساقط نخواهند شد) و حقوق بشر به واسطه انسان زاده شدن به او تعلق می گیرد و هیچ چیز ولو رای اکثریت نمی توانند حقوق بشر را از او سلب کند.

از طرفی، متاسفانه در بحث دفاع یا مخالفت با مجازات مرگ یک اشتباه اساسی وجود دارد و آن اینست که مجازات مرگ توسط هر دو طرف به رسمیت شناخته می شود اما بر سر اعمال یا عدم اعمال آن بحث در می گیرد. درحالی که مطابق آنچه در مقدمه آمده، اساساً طرح مجازات مرگ به عنوان یکی از جزاهای کیفری کاملاً اشتباه است و هیچ کس نباید برای تعیین مجازات به کشتن یک فرد دیگر فکر کند. این تفکر شبیه این است که بگوییم می توان به عنوان مجازات، یک فرد را به زور وادار به پرستش یک خدا کرد و دعوایی سر این شکل بگیرد که آیا این مجازات را اعمال کنیم یا نه! در حالی که اصل مجازات به اشتباه طراحی شده است چون هیچ کسی در هیچ شرایطی ولو به واسطه قانون حق ندارد دین و اعتقادی را بر کسی تحمیل کند و حتی اگر اکثریت هم این اشتباه را تایید کنند باز این اشتباه مشروعیت نخواهد یافت. در مورد اعدام هم مساله تکرار مکرر این جنایت انسانی است که این ذهنیت را در افراد به وجود آورده که اعدام یک مجازات است و حال عده ای با اجرای این مجازات موافقت می کنند و عده ای با اجرای آن مخالفند، در حالی که اصل مجازات به اشتباه طراحی شده است.

همین دیدگاه در رد مجازات اعدام کفایت می کند اما بد نیست برای روشن شدن موضوع به ابعاد دیگر قضیه هم اشاره کنم.

آیا اعدام مجازاتی بازدارنده است؟

مهمترین دفاعی که از مجازات مرگ می شود این است که این مجازات می تواند اثری بازدارنده داشته باشد اما:

1- هرگز ثابت نشده که اعدام می تواند نقشی باز دارنده داشته باشد و اتفاقاً آمارها خلاف این مساله را ثابت می کنند. مثلاً در کانادا پس از لغو قانون اعدام، درصد جنایات کاهش محسوسی داشت و این روند کاهش همچنان ادامه دارد و از طرفی می بینیم که بیشترین جرائم و جنایات دقیقاً در کشورهایی رخ می دهد که بیشترین اعدام ها در آنها انجام می شوند. حتی در میان ایالات آمریکا در آنهایی که هنوز مجازات اعدام را اعمال می کنند بیشتر از سایرین جرم به وقوع می پیوندد. در تحقیقی هم که در سال 1998 توسط سازمان ملل و در خصوص بازدارندگی اعدام انجام شد آمده است که هیچ نشانه علمی مبنی بر اینکه اعدام بیش از حبس ابد بازدارنده است وجود ندارد. هرچند تاکید من در این نوشتار جایگزین کردن حبس ابد به جای اعدام نیست و تعیین مجازات متناسب و جایگزین را به متخصصان علوم مربوطه واگذار می کنم.

2- در اجرای مجازات اعدام قطعاً افرادی دخیل هستند. ساده بگویم، کسی باید چهارپایه را از زیر پای کسی که طناب دار به گردن آویخته بکشد یا دستگیره گاز را آزاد کند و یا کلید اتصال جریان برق را بزند. گاهی حتی این دخالت مستقیم است یعنی در عربستان یک نفر مامور قطع سر با شمشیر می شود یا در اعدام با جوخه آتش، عده ای به سمت یک انسان شلیک می کنند و یا در سنگسار عده ای به قصد کشت، سنگ به سر و صورت محکوم پرتاب می کنند. این افراد هرکدام یک قاتل بالقوه خواهند بود که قبح کشتن انسان در آنها شکسته شده است. یعنی به ظاهر، صورت یک مساله را پاک کرده ایم اما مسائل بیشتری ایجاد شده است. یک جنایتکار را حذف کرده ایم اما در عوض چند جنایتکار بالقوه خلق کرده ایم. در ایران هم نمونه های زیادی از همین افرادی داریم(و داشتیم) که ابتدا عامل قتل(اعدام) بوده اند و بعدها به بزرگترین جنایتکاران تبدیل شده اند. از طرفی در کشوری مثل ایران که اعدام ها در ملاء عام اجرا می شوند، افراد زیادی نظاره گر هر اعدام هستند و بخش وسیعی از جامعه هم از اجرای چنین مجزاتی مطلع هستند. عجیب است که با قتل انسانها(به عمدی ترین شکل ممکن) می کوشیم تا به مردم بفهمانیم که جان انسانها ارزش دارد! جامعه ای که اعدام انسانها و بی ارزش بودن جان آدمی را می بیند و باور می کند چطور می تواند ارزش واقعی جان آدمی را درک کند؟ در چنین جامعه ایست که آمار 30 هزار کشته در تصادفات جاده ای فقط خبری است که در لابه لای صفحات روزنامه ها ورق می خورد و فرهنگ شکل گرفته، نسبت به فرهنگ جوامع مترقی که مجازات مرگ را از قوانین حذف کرده اند، ارزش کمتری برای حیات آدمی قائل است.

3- حتی اگر اعدام بازدارنده باشد(که نیست) باید سوال کرد که چرا باید عده ای اعدام شوند و با مرگ خود تاوان جنایات آینده را بپردازند؟

احتمال اعدام بی گناهان

یقیناً بعد از مرگ فرصت هیچ دفاعی وجود ندارد و حتی اگر مرور زمان، نادرستی حکم را به اثبات برساند هیچ راهی برای لغو حکمی که اجرا شده وجود ندارد. می دانیم که خطای انسانی همیشه وجود دارد و ممکن است فردی که امروز اعدام می شود یک بی گناه باشد که مدارک لازم برای اثبات بی گناهی او در آینده فراهم شود. احتمال وقوع خطا در صدور حکم اعدام(و هر حکم دیگر) هم کم نیست و مثلاً ثابت شده که تا به امروز 116 بیگناه در آمریکا اعدام شده اند. در ایران هم تقریباً هر ماه شاهد اعدام های فله ای هستیم و مشکل در ایران این است که هیچ سیستم ارزشیابی یا حتی نظارتی بر این اعدام ها وجود ندارد که بتوانیم آماری از خطاهای صورت گرفته ارائه دهیم اما از شواهد اینگونه بر می آید که آمار خطا در صدور حکم اعدام در ایران بیش از هر نقطه دیگر باشد. به یاد داریم که دادگاه بسیاری از افرادی که اعدام شده اند کمتر از 30 دقیقه بوده است، بی حضور هیئت منصفه و دادگاهها هم اغلب غیر علنی تشکیل شده اند. یا اخیراً در طرح مبارزه با اراذل و اوباش شاهد اعدام های فله ای بودیم که هیچ دسترسی به متن پرونده آنها وجود ندارد و در یک مورد هم که به طور اتفاقی مشخص شد یک فعال سیاسی را با همین برچسب ها به اعدام محکوم کردند. یا می بینیم که یک فرد را دستگیر می کنند و با به سادگی و به اتهام جاسوس بودن و …حکم اعدام برایش صادر می کنند و سوال اینست که چرا اجازه نمی دهیم این افراد در آینده هم امکان دفاع از خود را داشته باشند؟

از طرفی ممکن است یک عمل در زمان فعلی جرم تلقی شود و در آینده همان عمل یک عمل مجرمانه نباشد. به طور مثال مجازات همجنسگرایی در ایران مرگ است و شاهد اعدام همجنسگراها هم بوده ایم. اما آیا واقعاً ممکن نیست روزی در ایران هم مثل غرب، همجنسگرایی در جامعه و قانون پذیرفته شود؟ همینطور در مورد زنا؛ یا مثلاً آیا همه کسانی که در دهه 60 اعدام شدند اگر امروز محاکمه می شدند هم باز حکمشان اعدام می بود؟! یعنی حتی اگر حکومت ها هم تغییر نکنند خود زمان همه چیز را تغییر می دهد و چرا ما با اعدام، فرصت احتمالی زیست را از چنین افرادی سلب می کنیم؟

مجرمین خطرناک

عده ای در دفاع از مجازات اعدام به این نکته اشاره می کنند که زنده ماندن برخی افراد می تواند تهدیدی برای جامعه باشد. اما این افراد مشکل را به درستی شناسایی نکرده اند. یعنی ضعف سیستم قضایی در تامین امنیت شهروندان و نظارت ناکافی بر این دسته از مجرمان نمی تواند توجیه مناسبی برای اعدام باشد. چرا سعی نمی کنیم اصل مساله را حل کنیم و برای رفع یک مشکل مساله تازه ای درست می کنیم؟!

مجازات یا انتقام جویی؟

مجازات اعدام تنها نوعی انتقام جویی است و هیچ سودی را افرادی که خسارت دیده اند نمی کند. آیا فلسفه وجودی مجازات، انتقام جویی است یا باز ستاندن حق و کیفر دادن؟ مجازات اعدام تنها فرهنگ نفرت و کینه را در جامعه رواج می دهد. مجازات اعدام خشونت را در جامعه رواج می دهد و از ارزش جان انسان ها در جامعه می کاهد.

مخالفت با اعدام از سر دلسوزی برای مجرمین و جنایتکاران نیست

در بحث ها بارها احساس کرده ام که مدافعین اعدام، مخالفت با اعدام را نوعی دلسوزی بی جا تلقی می کند درحالی که اصلاً اینطور نیست:

1- اعدام، مجازات سختی نیست، همه وحشتی که از اعدام وجود دارد تنها به دلیل مرگ است، وحشت از مرگ همیشه و برای همه وجود دارد و هر انسانی پیش از مرگ (در صورت اطلاع) دچار وحشتی مشابه خواهد شد اما خود مجازات تنها تحمل 30 ثانیه سختی است و من باور ندارم که چنین مجازاتی بتواند متناسب با کوچکترین جرائم هم باشد. آیا اعدام صدام واقعاً توانست کیفری مناسب برای خون 500 هزار انسانی که در جنگ ایران و عراق کشته شدند باشد و ظلم و جنایتی که او چند دهه بر مردم عراق روا داشت؟ البته استثنائاتی هم هستند مثل سنگسار که تحمل آنها کمی سخت تر است اما تقریباً همه موافقیم که مجازاتی مثل سنگسار بزرگترین جنایتی است که امروزه علناً و به شکل قانونی به وقوع می پیوندد و اثرات مخربی هم بر جامعه دارد.

2- همه کسانی که با مجازات اعدام مخالفند بر مجازات مجرم متناسب با جرم او تاکید می کنند و در این بین عده ای حتی مجازات مرگ را کافی نمی دانند و برای همین با آن مخالفت می کنند. مثلاً در مورد صدام هم خیلی ها مخالف اعدام او بودند چون اعتقاد داشتند که با اعدام او فقط خلاص خواهد شد درحالی که او می بایست مجازاتی شدیدتر را تجربه می کرد اما تاکید من نه بر ساده بودن مجازات مرگ، که بر نامشروع بودن این مجازات است و باز تاکید دارم که قطعاً مجرم باید به کیفری متناسب با جرم انجام داده محکوم شود.

امروزه بیش از نیمی از کشورهای دنیا مجازات اعدام را از قوانین خود حذف کرده اند و امیدوارم روزی در ایران هم این مجازات از صفحات قانون پاک شود.

اعدام: بازی خدایان بر سر جان انسانها

اکتبر 8, 2010 در 20:06 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

.

این نوشته مربوط به دوست گرامیم روباه در فرند فید است و وبلاگ بنده مفتخر به میزبانی این نوشته است.

——-

لحظه اولین آشنایی مان را به خاطر نمی آورم… شاید چون نمی خواستم چهره درهم پدرم و نگاه مضطرب مادرم هنگامی که از برازنده ترین جوان فامیل حرف می زدند را در ذهنم جاودانه سازم. ولی دیگر به شنیدن اسمش عادت کرده بودم و با ترس دیدنش انس گرفته بودم. سالها بعد که خواندن اسمش را یاد گرفته بودم کتابی را ورق می زدم با عنوانی که معنی اش را نمی دانستم: «مفسدین فی الارض». عکسهایی داشت از شخصیتهای طاغوتی -چه اسم سختی- مثل هویدا و چندین پیرمرد دیگر که جای سوراخ گلوله بر روی جنازه هایشان تصویر «اعدام» را در دفتر ذهنم دیکته می کرد تا دیدنش هم برایم عادی شود… ولی هیچگاه عادی نشد. نمی دانم چرا… شاید به اندازه کافی ملخها را حلق آویز نکردم… چه بسا باید پروانه های بیشتری را مثله می کردم یا شاید کلاغها و گنجشکها را بیشتر سنگباران می کردم. نه! دیگر دیر شده بود. باید قبل از دیدنش باورش می کردم که نکرده بودم و به جای اینکه احساسی همراه با ترس و امنیت و احترام در حضورش داشته باشم حتی با شنیدم اسمش هراسی منزجر کننده وجودم را فرا می گرفت. «اعدام» را بدون لباس تقدس می دیدم و تعجب می کردم که چگونه دیگران می توانن چنین تحفه زشتی را به حجله ذهنشان راه دهند. ای کاش همه می توانستند به دور از تعصب و پیشداوری های عقیدتی و باورهای کور مذهبی «اعدام» را برهنه ببینند تا شاید زندگی را و حق زیستن را پاس دارند.

اعدام بازی نیست، ستاندن جان است. اما، بیایید بازی کنیم، با ذهنی که هنوز نمی‌تواند درک کند ستاندن جان یعنی چه …

اکتبر 7, 2010 در 07:10 | نوشته شده در اجتماعی | 35 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

.

چند روزی است که در فکر هستم برای دهم اکتبر روز جهانی اقدام علیه اعدام چه کاری می‌توان انجام داد که هم تاثیرگذار باشد و هم آنکه کاری باشد درخور این روز و مناسبت.

پیش‌تر دوستی کلید این اندیشه را زده که بازی وبلاگی راه بیاندازیم با همین موضوع، اما خود شروع نکرد و می‌دانم که این چند روز حالش چنان نیست این بازی را که آغاز کند. ( البته اکنون حال خود بنده از ایشان بسیار بدتر است. ) پیشنهاد این دوست آن بود که هر کس اولین خاطره خود را از اعدام بازگو کند. این پیشنهاد به چند دلیل پیشنهادی بود بسیار عالی.

نخست آنکه اولین خاطرات به سالهای دور و معمولن سالهای کودکی باز می ‌گردد و ذهن هنوز درگیر بازی‌های بزرگان و تحلیل‌های منفعت جویانه بزرگسالی نشده است.

دوم آنکه به بزرگسالان امروز می‌فهماند کودک دیروز چه رنجی از این تجسم این تصویر هولناک در ذهن خود برده است و تلاش کند فرزندش امروزش مجبور به تحمل این رنج نگردد.

سوم آنکه در این بازی تفکری به چالش کشیده می‌شود که خود اهرم اعدام در قالب اندیشه است. تفکری که اعدام را راهی برای جلوگیری و کنترل جرم‌هایی می‌داند که حکم اعدام به واسطه وقوع آن جرم صادر شده و اجرا می‌شود. بازگو کردن این خاطرات از سالیان دور و نتیجه ندادن این روش و تکرار این جرائم در سطح جامعه و حتا گسترش خارج از قاعده آن در سالیان پس اجرای این احکام آن هم به دفعات زیاد، این منطق بی پایه و اساس را زیر سئوال می‌برد و شاید سئوالی در ذهن خام این سبک‌اندیشان بیافکند که با این همه اعدام، چرا بساط این جرم از دامان جامعه برچیده نشده است ؟

.

.

از اعدام چند خاطره در سنین مختلف در ذهن من باقی مانده که هر کدام به نوعی ذهن مرا آزار می‌دهد. شاید خود به تنهایی برای این بازی وبلاگی چند پست بنویسم. اما حتمن دو ماجرا را خواهم نوشت. یکی همین پست پیش رو و نخستین برخورد من با واژه اعدام و دیگری ماجرای است بی نهایت تکان دهنده که اگر خودم با چشم خویش آن را نمی دیدم و ماجرا را کسی دیگر برایم تعریف می‌کرد، هرگز باورش نمی‌کردم. آن را هم در پستی جداگانه خواهم نوشت.

نخستین برخورد من با واژه اعدام در سن هفت سالگی بود . کلاس اول دبستان بودم. چند سالی بود که دگرگونی سیاسی در سطح کشور پدید آمده بود و رژیم سیاسی کشور از پادشاهی به ترکیب ناهمگونی به نام جمهوری اسلامی تغییر یافته بود. خوب به خاطر دارم. شب سردی از شب‌های سرد زمستان اراک بود. برف به شدت می‌بارید و ما در خانه و زیر کرسی همراه خانواده نشسته بودیم و چشم به صفحه تلویزیون دوخته بودیم که به مناسبت سالروز به پیامبری برگزیده شدن پیامبر مسلمانان، فیلم محمد رسول الله را به نمایش گذاشته بود، لحظات ابتدایی فیلم بود، که صدای بلندگوی ماشینی که مردم به اجرای مراسم اعدام در صبح فردای آن روز فرا می‌خواند. ما را به خود جلب کرد.

پدرم و مادرم مانند بسیاری از همسایگان شال و کلاه کرده و به آستانه در رفتند تا ببینند موضوع چیست. من هم در پی ایشان روان شدم. جماعتی که دور ماشینی که مردم را به مراسم اعدام فرا می‌خواند، جمع شده بودند. از آن دو جوان که در ماشین حضور داشتند و مردم را دعوت به مراسم فردا می‌کردند، می‌پرسیدند که چه کسی و چرا اعدام می‌شود ؟

یکی از آن دو جوان میکروفون به دست داشت. میکروفون را خاموش کرد و گفت: مجرمان برادر و خواهری هستند که با یکدیگر در آمیخته اند. کودک بودم و معنای این واژگان را درک نمی‌کردم. به خانه که برگشتیم از پدرم پرسیدم که چرا آنها را اعدام می‌کنند. و او که رگ غیرت دینی اش متورم شده بود. ضمن نثار چند فحش به مجرمان گفت که اینها مرتکب عمل منافی عفت شده اند. رفته رفته سئوال‌های من در ذهن کوچکم بیشتر می‌شد. عمل منافی عفت ؟ !

از پدر چیزی دستگیرم نشد. ‌به آغوش مادر پناه بردم و همچنان که واژه مرگ و اعدام ذهن هراسان مرا زیر و رو می‌کرد، از او پرسیدم چرا آنها را اعدام می‌کنند. مادرم درمانده گفت: اینها با هم ازدواج کرده اند و کار حرام انجام داده اند. کلن چیزی درک نکردم و شب را با هجوم افکار اعدام و مرگ و ازدواج منجر به اعدام به خواب رفتم.

چندین سال بعد دریافتم که آن برادر و خواهر که واقعن معلوم نشده بود حد در آمیختگی ایشان تا چه میزان بوده، در زمانی که کنار یکدیگر بوده اند. توسط مادرشان دیده می‌شوند. موضوع به پدر منتقل می‌شود و نتیجه آنکه برای ارشاد و راهنمایی و جلوگیری از تکرار این کار برادر و خواهر می‌بر‌ند پیش روحانی محل تا ایشان را اندرز گوید و ایشان نیز محبت می‌کنند و آنان را به تحویل دادگاه می‌دهند …

 

از سایر دوستان در خواست می‌کنم درنگ نکنند و بنگارند. شما همین نوشتن ما را به دنیای بی اعدام رهنمون سازد.

پ‌.ن: فهرستی دارم از وبلاگ نویسان که فهرست پیوند‌های همین وبلاگ است. می‌دانم که بسیاری از ایشان نمی‌نویسند و حذفشان نکرده‌ام تا باز بنویسند.

اما در این میان اسم وبلاگی قلبم را فشرد. » وسوسه ای به نام بودن» وبلاگ کوهیار گرامی که در بند نشسته است. هر روز که آمدی بنویس. بنویس کوهیار که این بازی و این موضوع قلم تو را فریاد می‌کشد که عمرت را برای جهان بدون اعدام هزینه کرده‌ای.

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.