آزادی. به راستی چگونه می توان به آزادی رسید ؟

اکتبر 15, 2009 در 17:02 | نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | 10 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

آرتاهرمس عزیز بازی وبلاگی جالبی را آغاز نموده برای فردای ایران.

ترس او را خوب می شناسم. اگر شد آنچه که بر دیروز این مملکت رفت چه ؟ همه به هواداری آزادی گریبان چاک کردند و سمبل ذهنی استبداد » شاه » را از اریکه حکومت به زیر کشیدند و به جایش شاهواره نشاندند. باید چه کرد که دوباره چنین نشود ؟ آیا نمی توان در دل سیستم همین شاهواره بر مسند قدرت نشسته تغییر ایجاد کرد که راه رفته را دوباره نرویم ؟

آنان که سنی از ایشان گذشته و روزهای قبل و بعد از فروپاشی حکومت محمد رضا پهلوی را به یاد دارند، به خوبی به یاد می آورند که شعارهای تحول خواه و محورهایی به عنوان مبنای دگرگونی که بر آن تکیه می شد. در بر گیرنده تمامی ایده ها، افکار و گرایشات گوناگون بود. در متن شعارها بیشتر می شد نمود این آزاد اندیشی و تحمل بیان مخالف را به نظاره نشست. آنجا که مجاهد و توده ایی و مذهبی یکدیگر را برادر خود خطاب می کردند و بدون در نظر گرفتن اختلافات فکری و عقیدتی خود بر سر یک سفره می نشستند.

زنان همان قشر مهمی از جامعه بودند که همپای مردان در هماوردی آنچه بنای ظلم و ستم می پنداشتند یک صدا و یک خروش ارکان حکومت را به لرزه در آوردند. مردان را باکی نبود اگر خواهرانشان از تفکری دیگر باشند و پوششان نه آنچه خود می پسندند. او آزاد بود و فردای آزادترش را در شعارها تبیین کرده بودند. آنچنان، که زمانی که اعلام شد. حجاب اجباری است. همین زنان فریاد برکشیدند که » ما انقلاب نکردیم که به عقب برگردیم «.

آنان که می دانستند در پس آزادی زنان باید خواب حکومت و استیلا را بر جامعه در آستانه پیشرفت فکری ایران را ببیند. مکر کردند و بر این گروه از زنان آزاده تاختند که اینان به دنبال خواهش نفسند.

باری گذشت و رفته رفته شعاع مکر ها افزایش یافت و ابزار و قوانین محدود کننده آزادی تا به آنجا رسید که تو گویی حتی اگر در ذهن خود نیز فکر خواهی کنی. فکرت را نیز خواهند که به بند کشندش. اما به نظر من مهم نیست که کدام قانون چگونه و به چه صورت و به چه حیلتی آزادی را به بند می کشند. مهم آنست که ما باید علت را بیابیم، و آنچه را که باعث ایجاد تفکر محدودیت آزادی می شود و آنچه که بشر را رهنمون به پدیده تحدید آزادی می کند بشناسیم و از بین ببریمش.

از اینجای نوشته من به بعد اندیشه های خود من درباره ی علل محدود کننده آزادیست. و نظریه ام هم خوب می دانم که بسیار رویایی است و اگر هم درست باشد برای حصول به نتیجه، بسترسازیی را می طلبد در مقیاس جهانی که از عهده این یوز تنها و پیر و بی رسانه و ابزار هرگز بر نخواهد آمد.

به عقیده من آنچه که باعث رویکرد تحدید آزادی در جوامع بزرگ و کوچک بشری از خانواده تا فامیل و ایل و ده و شهر و کشور و جهان می شود. تنها یک چیز است، که از دیرباز بشر برای داشتن آن بر دیگران ستم کرده و آنان را محدود نموده است. چیزی که ما امروزه در تعریفی یک کلمه ای و کوتاه نام آن را این نهاده ایم، پول.

شاید در دنیای دیروز نمی شد به این روشنی سخن از حذف پدیده ایی گفت، که وجودش با پدیدار شدن بشر هوشمند ِ فاصله گرفته از ابنای بی خرد خود گره خورده است.

پیدایش بشر هوشمند با پیدایش رفاه گره خورده است. بشر هوشمند برای رسیدن به رفاه بیشتر و بهره برداری مطلوبتر از طبیعت در ابتدا قانون جنگل را برگزید، هر که زورش بیشتر محدوده ی دسترسیش به مواهب طبیعی بیشتر.

این پدیده حتی در اساطیری که مربوط به چگونگی پیدایش انسان می باشد به روشنی بیان شده است و تبیین می شود که انسان پس از پیدایش به دنبال رفاه و سهم خواهی بیشتر بوده است، آنجا که قابیل یکی از فرزندان نخستین آدم برای دست یابی به همسری بهتر و زیبارو تر برادرش هابیل را از پای در می آورد.

گسترش پدیده رفاه خواهی و رفاه طلبی بر پایه زور بازو مرزبندی هایی را در بین بشر اولیه در قالبهای کوچک ترسیم نمود. غار من ، غار تو. مزرعه من ، مزرعه تو.

ازدیاد نسل بشر مفاهیم جدیدی را وارد زندگی بشر اولیه نمود. پر واضح است که یک خانواده کوچک بشری نمی توانست در برابر قانون جنگلی که بر پایه زور بازو در پی گسترش قلمرو خود بود، دوام آورد. پس او مجبور شد با نزدیکانش که از اجداد یکی بوده اند. تشکیل اجتماع بزرگتری را بدهد. این جوامع به سبب ریشه نَسبی و اهداف مشترکی که در راه به دست آوردن رفاه داشتند، محور طی طریق زندگانیشان روشن بود و از قلمرو خود که از سرزمین محدود به محدوده ی تحت تملک آنها بود. دفاع می کردند و اگر توان خود را برتر از توان همسایگان نزدیک می دیدند، سعی در تملک سرزمین های آنان و اندوخته هایشان می کردند.

همه این دگرگونی ها ریشه در این تفکر داشت که بشر نخستین به دنبال امکانات بیشتر برای رفاه خود و نزدیکانش بود. او برای حفظ دامنه مایملک خویش مجبور شد تا قالب اجتماعی کوچک خود را از خانواده به قالب اجتماعی بزرگتر مانند قوم و قبیله تبدیل کند.

گذشت زمان و احترام به مرزبندی های مرسوم بین قبایل باعث شد. تا گاه آنان فارغ از چنگ اندازی به مرزهای یکدیگر در فکر زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر بیافتند و برای شکل دهی بهتر به این روابط بر اساس مالکیت فردی و اجتماعی معاملات پایاپای بوجود آمدند. این پیشرفت باعث پدید آمدن گونه ایی از رفتار خاص در بشر شد که امروزه شغل نامیده می شود.

آسانترین و سهلترین مثال در این زمینه تعویض محصول زارعی و دامداری است. کشاورزان می کاشتند و دامداران به پرورش و اهلی کردن دامهای وحشی مبادرت می ورزیدند و محصول کار خود را در ازای دریافت محصول کار دیگری تبادل می نمودند.

پیشرفت بشر در کشف و بهره برداری از منابع زمین نیز باعث ایجاد مشاغل جدید و مرزبندی های گسترش یافته تری شد و اندک اندک معنای اقلیم و کشور پدیدار گشت.

پیدایش مشاغل جدید و سرزمین هایی که در دل جامعه خود به لحاظ بستر جغرافیایی و یا کشف پدیده و ساخت وسایلی که در راه آسان نمودن گذران زندگی به او کمک می کرد. بشر را مجبور کرد تا راهی به جز معامله پایاپای را برگزیند. به طور مثال برای او سخت بود که کاروانی از بار گندم ببرد تا در ازای آن از دیاری دیگر شمشیر و زره ایی مرغوب تهیه کند.

راهش هم به آسانی یافت شد. تبدیل کالا یا متاع با فلزات. در ابتدا بشر از حلقه هایی فلزی برای تبادل تجاری خود استفاده می کرد. پیشرفت بشر و ایجاد تمدن باعث شد تا در دگرگونی عظیمی با ضرب سکه ها نخستین شکل پول پای به عرصه زندگی بشر گذارد.

کوتاه سخن آنکه بشر به جای جنگیدن بر سر مکان (سرزمین) ، این بار در پی وظیفه آباء و اجدادیش بر سر پول می جنگید و آنچه که دلیل این جنگ بود کسب پول بیشتر یا همان سبب رفاه بود.

البته در این میان پیشرفت بشر باعث شد که بسیاری به جای شمشیر کشیدن از روشهای متمدنانه تری هم برای حضور در این عرصه استفاده کنند. یکی از بدترین این روشها منحرف کردن اذهان از دلیل اصلی (رفاه) به دلیل دیگری مانند خدا بود. یکی دیگر از این روشها که استعمار نوین خوانده می شود. مجموعه رفتارهای است که باعث عقب نگهداشتن جوامع دیگر می شود تا فاعل این رفتار سود حاصل از کار و زندگی جامعه عقب افتاده را در راه رفاه خود و نزدیکانش به یغما ببرد.

اما آنچه که باعث این نبردهای فیزیکی و ذهنی (سیاسی و اعتقادی) می شد، همانا رفاه بود. رفاه برای من، قبیله من، کشور من، مردم من.

این بار بازی خطرناکتر از گذشته بود. در گذشته های دور این میل رفاه خواهی می توانست حداقل یک خانواده و یا حداکثر یک کشور دیگر را ویران کند و ساکنانش را از دم تیغ بگذراند تا حمله کنندگان رفاه مند شوند. اما اکنون دیگر بشر می توانست با قدرت ذهن خود ابزاری را پدید آورد که جهانی را در پی رفاه او و آنانی که همراه او هستند به آتش کشد.

اما امروز.

امروز راحت تر از هر زمانی دیگری برای بشر پیشرفت کرده و خردمند می توان ترسیم کرد که رفاه او در گرو رفاه دیگر ساکنان کره زمین است. کافی است که او درک کند، رنجور بودن یک انسان یا نداشتن سواد او به ضرر او در این گوشه دیگر دنیا است. و تلاش کند تا پول را از این چرخه تبادل زندگی حذف کند تا میزان کسب رفاه شرط انسان بودن باشد. آنگاه به راحتی خواهیم دید بند ها از دست و پای ما به آسانی باز خواهد شد. اساطیر به زباله دان تاریخ خواهند پیوست و مرز انسانیت به گستردگی زمین به جای مرزهای کنونی خواهد نشست.

از بقیه دوستان وبلاگ نویس دعوت می کنم در این زمینه نظر خود را بنویسند و در چرخه بازی سهیم گردند.

Advertisements

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.