مادر باعث افتخار من …

دسامبر 26, 2010 در 05:32 | نوشته شده در اجتماعی | ۱ دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

مادرم عرزشی نیست. اما یک زن با گرایشات شدیدن مذهبیه … براش تعریف می‌کنم که دیشب را با استرس اعدام یک زندانی سیاسی سر کردیم. کلی خوشحال شد از عدم اعدامش و گفت: چرا بهش نگفتم تا شب بشینه و دعا کنه بلکمن از حکم اعدامش بگذرن و بعد برام میگه چند وقت پیشم توی روزنامه خوندم که پدر و مادر یک پسر که بچشون تو کودکی سر پاک کن با یه بچه دیگه درگیر شده و توی دعوا کشته شده بود … بعد رسیدن به سن هجده سالگی کودک دیروز تن به رضایت نداده بودند و با هم صندلی را از زیر پای کودک دیروز کشیده بودند. میگه خیلی گریه کردم. به اینها هم میشه گفت پدر و مادر خاک بر سرشون … حالا اگر بچه تو زده بود بچه اونا را کشته بود چی بازم راضی می‌شد دلت بچتو اعدام کنن. بعد هم یه چیزی گفت که خودمم حیرت کردم که این حرف را از دهان مادرم شنیدم. گفت من حتا با اعدام این زن قاتل قزوینی هم مخالف بودم. اصلن اعدام درست نیست. خیلی لذت بردم. باورتون نمیشه حتا وقتی حرفمون به سر قطع دست و مجرم پرونده اسید پاشی رسید که این روزا نقل صفحات روزنامه‌هاست. مادرم آرزو کرد که این حکم‌ها دیگه اجرا نشن.

Advertisements

اعدام بازی نیست، ستاندن جان است. اما، بیایید بازی کنیم، با ذهنی که هنوز نمی‌تواند درک کند ستاندن جان یعنی چه …

اکتبر 7, 2010 در 07:10 | نوشته شده در اجتماعی | 35 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

.

چند روزی است که در فکر هستم برای دهم اکتبر روز جهانی اقدام علیه اعدام چه کاری می‌توان انجام داد که هم تاثیرگذار باشد و هم آنکه کاری باشد درخور این روز و مناسبت.

پیش‌تر دوستی کلید این اندیشه را زده که بازی وبلاگی راه بیاندازیم با همین موضوع، اما خود شروع نکرد و می‌دانم که این چند روز حالش چنان نیست این بازی را که آغاز کند. ( البته اکنون حال خود بنده از ایشان بسیار بدتر است. ) پیشنهاد این دوست آن بود که هر کس اولین خاطره خود را از اعدام بازگو کند. این پیشنهاد به چند دلیل پیشنهادی بود بسیار عالی.

نخست آنکه اولین خاطرات به سالهای دور و معمولن سالهای کودکی باز می ‌گردد و ذهن هنوز درگیر بازی‌های بزرگان و تحلیل‌های منفعت جویانه بزرگسالی نشده است.

دوم آنکه به بزرگسالان امروز می‌فهماند کودک دیروز چه رنجی از این تجسم این تصویر هولناک در ذهن خود برده است و تلاش کند فرزندش امروزش مجبور به تحمل این رنج نگردد.

سوم آنکه در این بازی تفکری به چالش کشیده می‌شود که خود اهرم اعدام در قالب اندیشه است. تفکری که اعدام را راهی برای جلوگیری و کنترل جرم‌هایی می‌داند که حکم اعدام به واسطه وقوع آن جرم صادر شده و اجرا می‌شود. بازگو کردن این خاطرات از سالیان دور و نتیجه ندادن این روش و تکرار این جرائم در سطح جامعه و حتا گسترش خارج از قاعده آن در سالیان پس اجرای این احکام آن هم به دفعات زیاد، این منطق بی پایه و اساس را زیر سئوال می‌برد و شاید سئوالی در ذهن خام این سبک‌اندیشان بیافکند که با این همه اعدام، چرا بساط این جرم از دامان جامعه برچیده نشده است ؟

.

.

از اعدام چند خاطره در سنین مختلف در ذهن من باقی مانده که هر کدام به نوعی ذهن مرا آزار می‌دهد. شاید خود به تنهایی برای این بازی وبلاگی چند پست بنویسم. اما حتمن دو ماجرا را خواهم نوشت. یکی همین پست پیش رو و نخستین برخورد من با واژه اعدام و دیگری ماجرای است بی نهایت تکان دهنده که اگر خودم با چشم خویش آن را نمی دیدم و ماجرا را کسی دیگر برایم تعریف می‌کرد، هرگز باورش نمی‌کردم. آن را هم در پستی جداگانه خواهم نوشت.

نخستین برخورد من با واژه اعدام در سن هفت سالگی بود . کلاس اول دبستان بودم. چند سالی بود که دگرگونی سیاسی در سطح کشور پدید آمده بود و رژیم سیاسی کشور از پادشاهی به ترکیب ناهمگونی به نام جمهوری اسلامی تغییر یافته بود. خوب به خاطر دارم. شب سردی از شب‌های سرد زمستان اراک بود. برف به شدت می‌بارید و ما در خانه و زیر کرسی همراه خانواده نشسته بودیم و چشم به صفحه تلویزیون دوخته بودیم که به مناسبت سالروز به پیامبری برگزیده شدن پیامبر مسلمانان، فیلم محمد رسول الله را به نمایش گذاشته بود، لحظات ابتدایی فیلم بود، که صدای بلندگوی ماشینی که مردم به اجرای مراسم اعدام در صبح فردای آن روز فرا می‌خواند. ما را به خود جلب کرد.

پدرم و مادرم مانند بسیاری از همسایگان شال و کلاه کرده و به آستانه در رفتند تا ببینند موضوع چیست. من هم در پی ایشان روان شدم. جماعتی که دور ماشینی که مردم را به مراسم اعدام فرا می‌خواند، جمع شده بودند. از آن دو جوان که در ماشین حضور داشتند و مردم را دعوت به مراسم فردا می‌کردند، می‌پرسیدند که چه کسی و چرا اعدام می‌شود ؟

یکی از آن دو جوان میکروفون به دست داشت. میکروفون را خاموش کرد و گفت: مجرمان برادر و خواهری هستند که با یکدیگر در آمیخته اند. کودک بودم و معنای این واژگان را درک نمی‌کردم. به خانه که برگشتیم از پدرم پرسیدم که چرا آنها را اعدام می‌کنند. و او که رگ غیرت دینی اش متورم شده بود. ضمن نثار چند فحش به مجرمان گفت که اینها مرتکب عمل منافی عفت شده اند. رفته رفته سئوال‌های من در ذهن کوچکم بیشتر می‌شد. عمل منافی عفت ؟ !

از پدر چیزی دستگیرم نشد. ‌به آغوش مادر پناه بردم و همچنان که واژه مرگ و اعدام ذهن هراسان مرا زیر و رو می‌کرد، از او پرسیدم چرا آنها را اعدام می‌کنند. مادرم درمانده گفت: اینها با هم ازدواج کرده اند و کار حرام انجام داده اند. کلن چیزی درک نکردم و شب را با هجوم افکار اعدام و مرگ و ازدواج منجر به اعدام به خواب رفتم.

چندین سال بعد دریافتم که آن برادر و خواهر که واقعن معلوم نشده بود حد در آمیختگی ایشان تا چه میزان بوده، در زمانی که کنار یکدیگر بوده اند. توسط مادرشان دیده می‌شوند. موضوع به پدر منتقل می‌شود و نتیجه آنکه برای ارشاد و راهنمایی و جلوگیری از تکرار این کار برادر و خواهر می‌بر‌ند پیش روحانی محل تا ایشان را اندرز گوید و ایشان نیز محبت می‌کنند و آنان را به تحویل دادگاه می‌دهند …

 

از سایر دوستان در خواست می‌کنم درنگ نکنند و بنگارند. شما همین نوشتن ما را به دنیای بی اعدام رهنمون سازد.

پ‌.ن: فهرستی دارم از وبلاگ نویسان که فهرست پیوند‌های همین وبلاگ است. می‌دانم که بسیاری از ایشان نمی‌نویسند و حذفشان نکرده‌ام تا باز بنویسند.

اما در این میان اسم وبلاگی قلبم را فشرد. » وسوسه ای به نام بودن» وبلاگ کوهیار گرامی که در بند نشسته است. هر روز که آمدی بنویس. بنویس کوهیار که این بازی و این موضوع قلم تو را فریاد می‌کشد که عمرت را برای جهان بدون اعدام هزینه کرده‌ای.

مردم با هم مشکلی ندارند، از میان برخیز

ژوئیه 19, 2010 در 17:44 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس, سیاسی | بیان دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , ,

دوستان فرند فیدی یوزی را از چند روز مانده به جام جهانی با یوزر » فوتبال بی فوتبال_yozi » مشاهده نمودند. که به خود و دیگران چنین نهیب می زد که در هیجان جام جهانی گم نشوند که بتوان کلاهی بس گشاد بر سرشان فرو کنند.

بگذریم …

از بازی های جام جهانی هیچ کدام را ندیدم یه بهتر بگم بجز دقایقی کوتاه ندیدم. به جز بازی 64 ام جام. بازی پایانی و فینال.

بازی فینال را هم در دل پاک لاله از تلویزیون پارک و بین جمع دوستدار فوتبال به نظاره نشستم. جمعی که بالغ بر دو تا سه هزار نفر بود و از هر رده سنی می شد در آن یافت. شامل پسر و دختر در کنار هم نشسته بودند و برخی نیز پیراهن هلند و اسپانیا را به تن کرده بودند و حتا ایشان نیز در کنار هم بودند و دوستداران دو تیم حائلی بین خود ایجاد نکردند. شعارها و واکنش هایی که گاه هر کدام از دو گروه هوادار در جمع های کوچک خودمانیشان سر می دادند و یا از ایشان سر می زد، نیز نشان می داد که از جماعت استادیوم برو هستند و همان جو را به فضای محوطه تزریق می کردند. پیر و جوان، ارزشی و سکولار در کنار هم نشستند و فوتبال دیدند و گفتند و خندیدند. شاد شدند و غمگین شدند و هر چه بود. بی هیچ دغدغه ایی و یا آنکه کسی به دیگری تو بگوید. خوشحال از ساعاتی در کنار هم بودن. رهسپار زندگی خویش شدند.

.

.

حالا آقای حاکم. به من لزوم نیامدن دختر ها و زنان این مرز بوم را به استادیوم فوتبال توضیح بده. آیا ساعاتی ناامن از نیمه شب سراغ داری ؟ تویی که جرات نداری دربی کلان شهر تهران را زیر نور پروژکتور برگزار کنی. چگونه جمعی بی حضور تو و نیروی انتظامی ات خوش و خندان کنار هم نشستند و رفتند و هیچ اتفاقی نیافتاد. مردم پاکند. بی خود به مردمت توهین نکن.

پ . ن 1 : آره و اینا – اسپانیا 4 – ایتالیا 2 (در ضربات پنالتی)

هر دم از این باغ بری می رسد / حجامت کودکان

ژوئن 18, 2009 در 05:17 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 9 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

G011

فرصت از دست می رود، بشتابید که مردم مظلوم غزه نیازمند کمک های شما هستند

ژانویه 23, 2009 در 12:14 | نوشته شده در اجتماعی, حرف ِعکس | 20 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , ,


نمای اول

یکی از بیمارستانهای تهران

درست در روبروی جایی که من منتظر نشسته ام تا نوبتم شود و به پزشک مراجعه کنم درب اتاق پزشک دیگری که متخصص کودکان است، باز می شود. مادری در حالی که کودکش را در آغوش دارد به پزشک می گوید: نداریم که بخوابونیمش. دو روز پیش هم برای نصف روز خوابوندن بچه ام در بیمارستان از ما شصت هزار تومان گرفتند.

پزشک: مگر بیمه نیستید.

پدر کودک که تا آن زمان سرش را انگار از وزن افکار و اوهام ذهنش به اجبار پایین افکنده بود و زمین را نظاره می کرد. سرش را به زحمت بلند کرد و گفت: کو کار ؟ کو صاحب کاری که بیمه کند ؟

پزشک اندکی فکر کرد و گفت: بستریش نکنید، می میرد.

مادر کودک گفت: نمی تونیم بخوابونیمش. می تونی درمونش کن. نمیشه ما بریم.

پزشک اندکی دارو از قفسه و کیفش انتخاب می کند و دستورات لازم را روی آن می نویسد و می گوید: با اینها خوب نمی شود. بچه شما باید تحت نظر باشد و کیسه ایی که داروها را درون آن ریخته رو به سوی مادر کودک می گیرد.

مادر و پدر مستاصل و درمانده از اتاق پزشک خارج می شوند. می روم کنارشان. می گویم: اگر بستری نکنیدش می میرد.

پدر می گوید: با کدام پول آقا.

می گویم: خب پس بچه چی؟

مادرش توی چشمام نگاه می کنه و می گه: بذار بمیره. بهترش. واسه چی عذاب بکشه از نخوردن، از نپوشیدن، از مریضی ….


نمای دوم

یکی از میادین شهر تهران واقعن فرق نمی کند کدام میدان

کنار میز و صندوق و کاغذی که روی آن نصب شده که کمک به مردم مظلوم غزه درست سه قدم آن طرفتر مردی به دستفروشی مشغول است و درست ده گام آن سو تر پیرزنی دست نیازش به سوی مردم دراز است.

عکس گویاست.


b19


نمای سوم

یکی از خیابانهای تهران

توی یکی از خیابانهای شهر پیرزنی را دیدم که با گاریش در حال کاری بود که به آن می گویند: زباله دزدی.

شرح بیشتر را در عکس ها ببینید.


b20


b21

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.